جرقه روشن گری در تاریخ انسان
در ابتدا انسان در غار نشسته بود و وقتی هوا تاریک میشد یا صاعقه میزد، تنها توضیحی که برایش داشت این بود که این اتفاقات را موجودی مثل خودش انجام داده. این اولین شکل تفسیر انسان از طبیعت بود، یعنی تصور طبیعت بهمثابه چیزی شبیه به خودش.
یک فیلسوف و روانشناس ایتالیایی قرن نوزدهم مثالی از یک گربه میزند: وقتی گربهای با چیزی ناشناخته مواجه میشود، اول از آن میترسد، اما بعد آرامآرام به آن نزدیک شده، لمسش میکند، و در نهایت متوجه میشود که آن چیز جان ندارد. انسان هم همین مسیر را طی کرد: ابتدا تصور میکرد که پشت طوفانها، خدایانی هستند که مانند او عمل میکنند؛ مثلاً “خدای طوفان”.
ریشه این برداشت در مکانهایی مانند «چاتالهویوک» است که حدود ۸۵۰۰ سال پیش در آن انسانها زندگی میکردند. آنها به کوه «حسنداغ» میرفتند و از آن سنگ آتشفشانی به نام «ابسیدین» جمع میکردند که در تجارت استفاده میشد. این کوه برایشان «پدر» تلقی میشد چون چیزی (ابسیدین) میداد، ولی مانند دشت (که بذر میداد و گیاه میرویاند) «مادر» نبود.
روزی این کوه بهصورت ناگهانی و مهیب فوران میکند. فورانی بسیار بزرگ و ترسناک، همراه با دود، صاعقه و باران گل و لای. مردم از این حادثه بسیار میترسند و آن را به خدایان نسبت میدهند. در این میان، حیواناتی مانند گاوهای وحشی که از دور میآمدند، با شاخهایشان، برای انسانها بسیار عظیم و ترسناک بودند. این حیوانات بعدها نماینده زمینی خدایان تلقی شدند.
در ادامه، انسان دوگانهی “الهه مادر” و “خدای پدر” را ایجاد کرد و این نگاه قرنها ادامه یافت. اما نقطهی عطف زمانی بود که فیلسوفان یونانی مانند «تالس» در میلتوس (حدود ۲۶۰۰ سال پیش) شروع به طرح ایدههایی کردند که ربطی به خدایان نداشت.
مثلاً دیدند که در مصر، سالانه سیلهایی اتفاق میافتد، و مصریها برای مدیریت آن سیستم اندازهگیری و ممیزی اختراع کرده بودند. تالس متوجه شد که اصول هندسیای که مصریها به کار میبرند، در همهجا قابل استفاده است، نه فقط در مصر. این آغاز اندیشهی علمی بود.
او گفت: «ما اطلاعات را از طریق خدایان دریافت نمیکنیم، بلکه خودمان میتوانیم بفهمیم.» و این یکی از بزرگترین قدمهای بشر بود. بعدها فیلسوفی دیگر به نام «آناکسیماندروس» گفت: «دنیا در خلأ آویزان است و هیچ نیازی نیست که جایی به آن تکیه دهد.» این یک تحول فکری بزرگ بود. چون تا پیش از آن، همه فکر میکردند زمین باید روی چیزی قرار داشته باشد.
اما حالا کسی گفت: زمین نیاز به تکیهگاه ندارد، و این آغاز علمی بود که در آن انسان با مشاهده، آزمایش و عقل خود جهان را فهمید، نه با اسطوره
بعد از تالس، نوبت به «آناکسیماندروس» رسید. او از تالس یک قدم جلوتر رفت و گفت:
ما لازم نیست بپذیریم که سنت یا دین یا خرافه حتماً درستاند. میتوانیم فکر کنیم، نقد کنیم، و خودمان راهی پیدا کنیم.
او یک جمله تاریخی گفت:
«زمین در فضای خالی معلق است.»
یعنی زمین نه روی آب قرار دارد، نه روی لاکپشت، نه روی شاخ گاو. بلکه در وسط هیچ، بینیاز از تکیهگاه ایستاده.
وقتی به او گفتند: «خب اگه زمین روی هیچی نیست، پس چرا نمیافته؟»
گفت: «برای افتادن، باید جایی برای افتادن باشه. ولی بالا، پایین، چپ، راست — اینها همه نسبیان. اگر همهجا یکسان باشه، دلیلی برای حرکت یا افتادن وجود نداره.»
این حرفها برای زمان خودش واقعاً انقلابی بود. چون برای اولین بار انسان گفت:
«بیایید جهان را بدون دخالت خدایان و اسطورهها بفهمیم.»
این مسیر، جرقهای شد برای تولد علم. از اینجا به بعد، مفاهیم مثل هندسه، ستارهشناسی، فیزیک، و منطق شروع کردند به رشد کردن.
و همهاش از همین سوال ساده شروع شد:
«واقعاً چرا زمین نمیافته؟»
🆔@JOIN3AAA
Post #3223
4.67K
- 👍 47
- ❤ 9