از پسِ این تیرگیها برنیامد ماه ما
صبحِ امیدی نمیزاید شبِ جانکاه ما
گفتم: ای دستم به دامانت! بلندم کن ز خاک
گفت: دستت را بکش از دامنِ کوتاه ما
از همان آغاز این دو پشت هم پنهان شدند
شاه، پشتِ شیخ ما و شیخ، پشتِ شاه ما
اینکه در یک قایقیم ای شیخ! از اقبال ماست
گرچه در یک راستا هرگز نبوده راه ما
ای مقنی! آب چندانی نصیب ما نشد
بهرِ تو نانِ فراوان داشت اما چاه ما
نیمهٔ خالی و پُر فرقی ندارد در عمل
کلِ لیوان رفته وقتی در نشیمنگاه ما
#جواد_زهتاب
مقنی: چاهکن
.
.
Post #306
3.04K
