گلچینِ روزگار است گل دستهدسته چیده؟
یا بادِ بینیازی از هرطرف وزیده؟
این گُرگُر چه زخمیست در بندبندم افتاد؟
انگار رگرگم را تیرِ گزی گزیده
تهمینهایست در من با مویههای یکبند
رودابهایست در من با گیسوی بریده
در من هزار چاک است ناسور و زهرناک است
گویی هزار افعی در جانِ من خزیده
در من هزار رستم زخم از شغاد خورده
در من هزار زال است با قامت خمیده
در من هزار سهراب افتاده است بر خاک
با سینهٔ ستبر و با پهلوی دریده
در من هزار ققنوس چون مرغِ نیمبسمل
در من هزار سیمرغ افتاده سر بریده
تابِ شنفتنم نیست چون کورِ زخمخورده
سامانِ گفتنم نیست چون گُنگِ خوابدیده
در من هزار آرش، جان در کمان نهاده
در من هزار شاعر، دست از قلم کشیده...
#جواد_زهتاب
پینوشت:
[چنگیزخان به بخارا درآمد و به مسجد رفت و مشایخ و ائمّه جماعت و شریعت را احضار کرد]
...بعد از یک دو ساعت چنگیزخان برخاست و جماعتی که آنجا بودند، روان میشدند و اوراق قرآن در میان قاذورات، لگدکوب اقدام و قوایم گشته.
در این حالت امیر امام جلالالدین که مقتدای سادات ماوراءالنهر بود روی به امام رکنالدین امامزاده آورد و گفت: مولانا! چه حالت است؟ اینکه میبینم بیداریست یا رب یا به خواب؟
گفت: «خاموش باش! بادِ بینیازی خداوند است که میوزد. سامان سخن گفتن نیست»
(تاریخ جهانگشای جوینی،جلد اول، ص 81 تصحیح علامه محمد قزوینی)
Post #294
4.75K