درسم را خوب یاد گرفته بودم. طبق معمول وقتی زیادی توی فاز شهادت میرفت، سعی میکردم فضا را شاد کنم. گفتم: «مرتضی بالاخره تکلیف ما رو مشخص کن؛ یه دقیقه میگی من دوس دارم هیچچی از پیکرم باقی نَمونه یه وقت میگی شهید شدم قطعه ۲۶ دفنم کنید. من میخوام تکلیفم رو بدونم که بالاخره همسر مفقودالاثر میشم با همسر شهید!
خندید و گفت: «زهرا سادات جدی میگم! من که دوست دارم از پیکرم هیچ چی برنگرده تا شرمنده امام حسین(ع) نباشم؛ ولی اگه چیزی برگشت، من رو همین قطعه دفن کنید و خواهش میکنم به احترام حضرت زهرا (س) سنگ مزار هم نذارید. همین که پیکرم برگرده به حد کافی شرمنده اهل بیت میشم. دیگه با گذاشتن سنگ مزار منو شرمنده مزار مخفی حضرت زهرا و مزار خاکی ائمه بقیع نکنید...
گفتم این طوری که تو میگی نمیشه که. دست کم باید اسمت باشه. الان یه چیزی میگی میذاری گردن من اون موقع من چه جوری باید بقیه رو راضی کنم که سنگ مزار نذارن؟
┅┅┅❅❁❅┅┅┅
💠 روابط عمومی جامعه اسلامی دانشجویان دانشگاه سیستان و بلوچستان
🆔@jad_usb
Post #985
192
جامعه اسلامی دانشجویان دانشگاه سیستان و بلوچستان برشی از کتاب هواتو دارم حساب کتاب که کردم دیدم تا حالا باید مرتضی رسیده باشد. تماس گرفتم و بعد از حال و احوال گفتم: «رسیدین شمال؟!» - کجا؟! مگه مراسم شهید قمی نرفتهی؟ کلی خندید و گفت: «امان از دست تو که نمیشه ازت هیچ چی رو پنهان کرد تو دیگه کی هستی؟…
- 👍 1