TGViewer
جامعه اسلامی دانشجویان دانشگاه سیستان و بلوچستان جامعه اسلامی دانشجویان دانشگاه سیستان و بلوچستان @jad_usb · 254 subscribers
Post #957 115
جامعه اسلامی دانشجویان دانشگاه سیستان و بلوچستان 📚 مسابقه کتابخوانی رمان عاشقانه-شهیدانه «هواتو دارم» 📚 زمان آزمون: ۳۰ اردیبهشت به همراه تقریظ رهبری برای ثبت‌نام، لطفاً پرسشنامه زیر را با دقت تکمیل کنید: 🔗 پرسشنامه‌ ثبت‌نام توجه داشته باشید که برای شرکت در مسابقه، تکمیل پرسشنامه بالا ضروری است. برای…
بخشی از کتاب « هواتو دارم »
«بدنم خشک شده بود، بدون هیچ تحرکی. رنگ به چهره نداشتم. مرگ تمام وجودم را فراگرفته بود، همهٔ ۱۸ سال عمرم در کسری از ثانیه مرور شد و احساس کردم در آن لحظه بی‌اختیارترین موجود زمینم؛ خیلی حقیر، خیلی ناچیز! جوری که انگار از اول نبوده‌ام و از اول هیچ اختیاری نداشته‌ام، حتی به‌اندازهٔ یک دست تکان‌دادن، حتی به‌اندازهٔ یک چشم برهم‌زدن! من مانده بودم و جسم بی‌جانم که حتی نمی‌دانستم این‌همه تاریکی تا کجا ادامه دارد. صدای اذان که از مناره‌های مسجد محل داخل خانه ریخت، چشم‌هایم باز شد. نور جای تاریکی را گرفت. همهٔ آن چیز که دیده بودم، خواب بود؛ ولی خیلی روشن. یک تصویر کاملاً گویا که می‌خواست من را زنده کند. صدای هق‌هق گریه‌هایم اتاق را برداشته بود. اشک امانم نمی‌داد. مامان که با شنیدن صدای گریهٔ من هول کرده بود، با یک لیوان آب داخل اتاق آمد و گفت: «چی شده دخترم؟ خواب دیدهٔ؟ دلت درد می‌کنه؟» گریه حتی اجازه نمی‌داد حرف بزنم. با دست اشاره کردم که چیزی نیست. دور خودم می‌چرخیدم و نمی‌دانستم این خواب قرار است با من چه کند. شبیه تشنه‌ای بودم که در برهوت بیابانی بی‌آب‌وعلف به‌دنبال یک جرعه آرامش می‌گشت. حس شرمندگی از عمر گذشته یک لحظه رهایم نمی‌کرد. برای رسیدن به آرامش به وضو پناه بردم. سرودستی شستم و بی‌اختیار چادر نماز گُل‌گلی خودم را سر کردم. کمی بعد، ضربان قلبم آرام‌تر شده بود. دودستی چسبیده بودم به چادر. در آن بی‌قراری احساس می‌کردم نخ این چادر مایهٔ آرامش من شده. به خوابی که دیده بودم فکر می‌کردم. خوابی که تمام وجودم را شکست، زندگی‌ام را به هم ریخت و من اراده کردم دوباره آن را بچینم؛ ولی با شکل‌وشمایلی متفاوت. نمی‌دانستم دقیقاً باید چه‌کار کنم. تنها چیزی که در آن شک نداشتم، این بود که باید تغییر کنم. همان‌طور که نشسته بودم، به مامان گفتم: «می‌خوام از همین امروز دیگه چادر سر کنم!» مامان گفت: «تو؟ چادر؟» گفتم: «آره مامان. دوست دارم یه مدت چادر سر کنم.» مامان جواب داد: «آفتاب نزده خواب‌نما شدهٔ انگار. حالا یه کم استراحت کن تا صبح خدا بزرگه. معلومه شب درست‌حسابی نخوابیدهٔ، ستاره.» اما تصمیمم را گرفته بودم. حالم خیلی منقلب بود و هرچه که ساعت می‌گذشت این خواب دست از سرم برنمی‌داشت. صبحانه را که خوردیم، یکراست رفتم سراغ کمد لباس‌ها. دنبال چادرم می‌گشتم. می‌خواستم از همین اولین روز با چادر به کلاس زبان بروم. از قبل چادر داشتم. مامان به من یاد داده بود که باید هرکجا می‌رویم طبق شأن همان جا رفتار کنیم و لباس بپوشیم؛ برای همین، تأکید داشت وقتی مسجد می‌رویم یا ایام محرم داخل هیئت حتماً چادر سر کنیم.»

    ┅┅┅❅❁❅┅┅┅
💠 روابط عمومی جامعه اسلامی دانشجویان دانشگاه سیستان و بلوچستان
🆔@jad_usb
  • 👏 2
More from @jad_usb
  1. Oct 9, 2026جامعه اسلامی دانشجویان دانشگاه سیستان و بلوچستان pinned «بسم ربّ الشهداء و الصدیقین جامعه…
  2. Oct 9, 2026بسم ربّ الشهداء و الصدیقین جامعه اسلامی دانشجویان دانشگاه سیستان و بلوچستان، اقدام تروریست…
  3. Oct 9, 2026photo post
  4. Sep 18, 2026🔸سلسله جلسات بازخوانی حرکت دانشجویی نگاه ▫️گفتگوی دانشجویی پیرامون مسئله اقتصاد مقاومتی �…
  5. Jul 9, 2026بسم الله الرحمن الرحیم بیانیهٔ جامعهٔ اسلامی دانشجویان دانشگاه سیستان و بلوچستان تشییع باش…
  6. Jul 9, 2026photo post
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →