TGViewer
𝑷𝒆𝒕𝒓𝒊𝒄𝒉𝒐𝒓🍂 𝑷𝒆𝒕𝒓𝒊𝒄𝒉𝒐𝒓🍂 @itsmiramia · 172 subscribers
Post #5105 140
تازه سرِ شب بود. برخلاف شب‌های دیگر که معمولاً تا دیرهنگام بیدار می‌ماند، امشب زودتر از همه به اتاقش رفته بود. کم‌کم چراغ‌ها یکی‌یکی خاموش شدند و خانه در سکوتی فرو رفت که بیش از آنکه آرامش‌بخش باشد، شبیه انتظار بود. هنوز خوابم نبرده بود. در آن مرز مبهم میان بیداری و خواب، صدای زمزمه‌ای به گوشم رسید. نمی‌دانستم چه می‌گفت. نمی‌دانستم از کجا می‌آمد. و بدتر از همه، نمی‌دانستم متعلق به چه کسی بود. از اتاق بیرون آمدم. خانه تاریک بود. همه خواب بودند؛ آن‌قدر آرام که برای لحظه‌ای با خودم فکر کردم شاید ذهنم تصمیم گرفته است در این نیمه‌شب، چیزی برای ترساندنم بسازد. اما دوباره شنیدمش. این بار واضح‌تر. زمزمه‌ای آهسته و پیوسته، از جایی نزدیک. نگاهم به انتهای راهرو افتاد. از زیر درِ اتاق او، نوار باریکی از نور بیرون زده بود. پس خودش بود. صدای خودش بود. اما این غیرممکن به نظر می‌رسید؛ او زودتر از همه خوابیده بود. آرام در را باز کردم. صحنه‌ای دیدم که برای چند ثانیه نتوانستم معنایش را بفهمم، روی تخت نشسته بود. سرش میان دستانش قرار داشت و انگشتانش در موهایش فرو رفته بودند. بدنش را آرام به جلو و عقب تکان می‌داد و زیر لب تکرار می‌کرد: «تمرکز کن... تمرکز کن... تمرکز کن...» گویی اگر یک بار از گفتن این جمله دست می‌کشید، چیزی درونش از هم می‌پاشید. متوجه حضور من نشده بود. چشمانش به برگه‌هایی خیره مانده بود که روی تخت پخش شده بودند. نمی‌دانستم چه نوشته‌ای رویشان است. نمی‌دانستم اصلاً مشغول درس خواندن بود یا جنگیدن با چیزی که فقط خودش می‌توانست ببیند. کمی جلوتر رفتم؛ دستم را آرام روی شانه‌اش گذاشتم و بلافاصله عقب کشیدم. داغ بود. نه، داغ نه. انگار بدنش را از درون آتش زده بودند. برای نخستین بار، ترسیدم. نه از او؛ برای او. هر دو دستم را روی شانه‌هایش گذاشتم و تکانش دادم. ناگهان سرش بالا آمد. چند نفس کوتاه و بریده کشید. و بعد، لبخند زد. همان لبخند آشنایی که همیشه داشت؛ آن‌قدر عادی و بی‌دردسر که آدم را به شک می‌انداخت شاید تمام آنچه چند لحظه پیش دیده، فقط یک کابوس بوده است. اما من هنوز گرمای بدنش را روی دستم حس می‌کردم. گیج شده بودم. چه بلایی داشت سرش می‌آمد؟ کنارش نشستم، شاید اگر کمی صبر می‌کردم، چیزی می‌گفت. شاید می‌توانستم بفهمم آن شب، پشت آن چشم‌های خیره و آن زمزمه‌های بی‌وقفه چه گذشته است. اما برخلاف انتظارم، او شروع به پرسیدن سؤال کرد. انگار نه انگار که خودش چند لحظه پیش در جهانی دیگر گرفتار بود؛ انگار من کسی بودم که احتیاج به کمک داشت. چهره‌اش کاملاً عوض شده بود، آرام بود و لبخند می‌زد؛ حتی بیش از حد آرام. با لحنی کاملاً معمولی گفت که برای امتحان فردایش درس می‌خوانده. همین. یک توضیح ساده برای چیزی که اصلاً ساده نبود. بعد، بی‌آنکه فرصت کنم چیزی بپرسم، سرش را روی پاهایم گذاشت و خوابش برد، به همین سادگی. من ماندم و دختری که چند دقیقه پیش نمی‌توانست دست از تکرار "تمرکز کن" بردارد و حالا چنان آرام خوابیده بود که انگار هیچ‌چیز در این دنیا نمی‌توانست به او دست بزند. مدتی فقط نگاهش کردم. نمی‌دانستم این همان دختری است که می‌شناختم یا نه. شاید بود. شاید هم تمام این مدت، من فقط آن بخشی از او را دیده بودم که اجازه داشت دیده شود. دستم را بالای سرش نگه داشتم، بی‌آنکه جرئت کنم لمسش کنم. برای اولین بار، احساس کردم آدمی که همیشه آن‌قدر محکم به نظر می‌رسید، ممکن است فقط خیلی خوب نقشِ محکم بودن را بازی کرده باشد، و عجیب‌تر از همه این بود که او حالا خواب بود، آرام و بی‌دفاع.
گوشه‌ای از فکرِ میرا
  • ⚡ 3
  • 🍓 3
  • 💘 3
  • ❤ 1
  • 🕊 1
  • 🐳 1
  • 🎃 1
More from @itsmiramia
  1. Sep 27, 2026Post #6562
  2. Sep 27, 2026بسم الله
  3. Sep 27, 2026نمیدانم
  4. Sep 27, 2026چرا
  5. Sep 27, 2026انتن ندارم باز، هر لحظه امکان داره تلگرامم پخ شه
  6. Sep 27, 2026خوابم نمیبره
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →