با صدای برخورد قاشق به لیوان از خواب بیدار شدم. صدایی آرام و یکنواخت بود آنقدر آرام که اگر بیدار نبودم، شاید هیچوقت متوجهش نمیشدم. صدای هم زدن چیزی درون یک لیوان. چای؟ قهوه؟ نمیدانم. چشمهایم هنوز به تاریکی اتاق عادت نکرده بود. کورکورانه از تخت بیرون آمدم و، با قدمهایی که خودم هم صدایشان را نمیشنیدم، به سمت آشپزخانه رفتم. او آنجا بود. روی صندلی نشسته بود و به نقطهای نامعلوم خیره شده بود؛ نقطهای که شاید اصلاً وجود نداشت. لیوانی جلویش بود و قاشق، بیوقفه، درون آن میچرخید. تق. تق. تق.
نمیدانم چند دقیقه بود که آنجا نشسته بود. شاید یک ساعت؛ شاید بیشتر. قاشق همچنان میچرخید و میچرخید، گویی اگر لحظهای از حرکت میایستاد، چیزی درونش نیز فرو میریخت. حتی متوجه حضور من نشد. چند قدم همانجا ایستادم و نگاهش کردم. با خودم فکر کردم: «واقعاً خودش است؟» باور کردنش دشوار بود. او همان دختری بود که همه او را با خندههایش میشناختند؛ دختری که اطرافیانش هیچوقت چیزی جز خنده از او ندیده بودند. انگار خندیدن برایش نه یک واکنش، که بخشی از وظیفهاش در قبال جهان بود. اما آن شب، هیچ خندهای نبود. حتی بخاری از لیوان بلند نمیشد، سرد شده بود. متوجه چیز دیگری شدم. پای راستش، آرام و بیاختیار، روی زمین ضرب میگرفت. یک ضرب. مکث. دو ضرب. مکثی کوتاهتر. و هرچه زمان میگذشت، ضربها تندتر میشدند. کمی بعد پای دیگرش هم به آن پیوست؛ سپس دستی که آزاد بود، انگشت اشارهاش را روی بدنهی لیوان میزد؛ آرام، منظم و آهنگین. گویی تمام بدنش در حال نواختن آهنگی بود که من قادر به شنیدنش نبودم. کمی جلوتر رفتم؛ آنوقت چیزی درون لیوان توجهم را جلب کرد. چای بود. چای؟! برای لحظهای واقعاً تعجب کردم. او چای نمیخورد. هیچوقت نمیخورد. البته، تا جایی که میدانستم، در کودکی تنها صبحانهای که حاضر میشد بخورد چای شیرین بود. اما سالها بود که حتی بوی چای هم برایش خوشایند نبود. پس حالا چرا چای ریخته بود؟ دستم را آرام روی شانهاش گذاشتم و اسمش را زمزمه کردم. ناگهان انگار کسی چراغی را در اتاقی خاموش روشن کرده باشد، به خودش آمد. سرش را بلند کرد؛ نگاهش به من افتاد. ضرب پاهایش همان لحظه متوقف شددستش هم از حرکت ایستاد و بعد، لبخند زد. همان لبخند همیشگی. همان لبخندی که همه میشناختند. لبخندی آنقدر طبیعی که اگر چند لحظه پیش او را ندیده بودم، شاید باور میکردم هیچ اتفاقی نیفتاده است. پرسیدم: «چی شده؟» خندهی کوتاهی کرد؛ خندهای آرام و بیدردسر، درست مثل همیشه. بلند شد؛ لیوان را برداشت و در حالی که از کنارم میگذشت، گفت: «هیچی.» بعد چای را در سینک خالی کرد. میدانستم! او چای نمیخورد. فقط ایستادم و نگاهش کردم. هیچی؟ چیزی که نمیدانستم چیست، درون آن لیوان بود. چیزی که باعث شده بود نیمهشب از خواب بیدار شود، روی صندلی بنشیند و آنقدر قاشق را در لیوان بچرخاند تا چای سرد شود. پیش از آنکه از آشپزخانه بیرون برود، مثل همیشه شوخیای کرد؛ همان شوخیهای دوستداشتنی خودش که همیشه، باعث خندهام میشد. من هم خندیدم. او رفت؛ و من در آشپزخانه ماندم؛ روبهروی سینکی که حالا فقط چند قطره آب در آن باقی مانده بود. چه شده بود؟
گوشهای از فکرِ میرا