TGViewer
Channel Public Channel
𝑷𝒆𝒕𝒓𝒊𝒄𝒉𝒐𝒓🍂

𝑷𝒆𝒕𝒓𝒊𝒄𝒉𝒐𝒓🍂

@itsmiramia

یه تیکه از دنیای من؛
Subscribers
172
Photos
98
Videos
15
Links
2
Recent Posts 17 shown
Post #6465 14
شب اگر مایل بودید بیایید کمی حرف بزنیم.
  • 🐳 2
Post #6462 15
البته عکسای من خوشگل نیست-
  • 🐳 1
Post #6448 18
میدونم اخر سر میریم زیر ۱۶۰.
میشه کمی کمک کنید بریم بالا؟
  • 🐳 1
Post #6386 36
🕯✨
  • 🐳 4
  • ⚡ 1
  • 💘 1
Post #6344 32
🪽تایم
  • 🐳 2
  • 🎃 1
Post #5967 85
  • 🐳 7
  • 🌚 1
  • 🎃 1
  • 💘 1
Post #5674 68
الان که فکر میکنم من در آینده "اولین بار" های زیادی دارم. خیلی از کارهای عادی دیگران رو تاحالا تجربه نکردم و به گمونم کمی عقبم
  • 🤝 4
  • 🐳 3
  • 🎃 1
Post #5669 80
گوشه‌ای از خاطرات ۲ مهرِ ۱۴۰۵
  • 🐳 4
  • 🌚 3
  • 🎃 1
Post #5391 100
وارد پاییز شدیم.
  • 🎃 3
  • 🐳 2
Post #5390 99
۰۰:۰۰
  • 🐳 2
  • 🎃 2
Post #5389 95
  • ❤ 1
  • 🐳 1
  • 🌚 1
Post #5105 137
تازه سرِ شب بود. برخلاف شب‌های دیگر که معمولاً تا دیرهنگام بیدار می‌ماند، امشب زودتر از همه به اتاقش رفته بود. کم‌کم چراغ‌ها یکی‌یکی خاموش شدند و خانه در سکوتی فرو رفت که بیش از آنکه آرامش‌بخش باشد، شبیه انتظار بود. هنوز خوابم نبرده بود. در آن مرز مبهم میان بیداری و خواب، صدای زمزمه‌ای به گوشم رسید. نمی‌دانستم چه می‌گفت. نمی‌دانستم از کجا می‌آمد. و بدتر از همه، نمی‌دانستم متعلق به چه کسی بود. از اتاق بیرون آمدم. خانه تاریک بود. همه خواب بودند؛ آن‌قدر آرام که برای لحظه‌ای با خودم فکر کردم شاید ذهنم تصمیم گرفته است در این نیمه‌شب، چیزی برای ترساندنم بسازد. اما دوباره شنیدمش. این بار واضح‌تر. زمزمه‌ای آهسته و پیوسته، از جایی نزدیک. نگاهم به انتهای راهرو افتاد. از زیر درِ اتاق او، نوار باریکی از نور بیرون زده بود. پس خودش بود. صدای خودش بود. اما این غیرممکن به نظر می‌رسید؛ او زودتر از همه خوابیده بود. آرام در را باز کردم. صحنه‌ای دیدم که برای چند ثانیه نتوانستم معنایش را بفهمم، روی تخت نشسته بود. سرش میان دستانش قرار داشت و انگشتانش در موهایش فرو رفته بودند. بدنش را آرام به جلو و عقب تکان می‌داد و زیر لب تکرار می‌کرد: «تمرکز کن... تمرکز کن... تمرکز کن...» گویی اگر یک بار از گفتن این جمله دست می‌کشید، چیزی درونش از هم می‌پاشید. متوجه حضور من نشده بود. چشمانش به برگه‌هایی خیره مانده بود که روی تخت پخش شده بودند. نمی‌دانستم چه نوشته‌ای رویشان است. نمی‌دانستم اصلاً مشغول درس خواندن بود یا جنگیدن با چیزی که فقط خودش می‌توانست ببیند. کمی جلوتر رفتم؛ دستم را آرام روی شانه‌اش گذاشتم و بلافاصله عقب کشیدم. داغ بود. نه، داغ نه. انگار بدنش را از درون آتش زده بودند. برای نخستین بار، ترسیدم. نه از او؛ برای او. هر دو دستم را روی شانه‌هایش گذاشتم و تکانش دادم. ناگهان سرش بالا آمد. چند نفس کوتاه و بریده کشید. و بعد، لبخند زد. همان لبخند آشنایی که همیشه داشت؛ آن‌قدر عادی و بی‌دردسر که آدم را به شک می‌انداخت شاید تمام آنچه چند لحظه پیش دیده، فقط یک کابوس بوده است. اما من هنوز گرمای بدنش را روی دستم حس می‌کردم. گیج شده بودم. چه بلایی داشت سرش می‌آمد؟ کنارش نشستم، شاید اگر کمی صبر می‌کردم، چیزی می‌گفت. شاید می‌توانستم بفهمم آن شب، پشت آن چشم‌های خیره و آن زمزمه‌های بی‌وقفه چه گذشته است. اما برخلاف انتظارم، او شروع به پرسیدن سؤال کرد. انگار نه انگار که خودش چند لحظه پیش در جهانی دیگر گرفتار بود؛ انگار من کسی بودم که احتیاج به کمک داشت. چهره‌اش کاملاً عوض شده بود، آرام بود و لبخند می‌زد؛ حتی بیش از حد آرام. با لحنی کاملاً معمولی گفت که برای امتحان فردایش درس می‌خوانده. همین. یک توضیح ساده برای چیزی که اصلاً ساده نبود. بعد، بی‌آنکه فرصت کنم چیزی بپرسم، سرش را روی پاهایم گذاشت و خوابش برد، به همین سادگی. من ماندم و دختری که چند دقیقه پیش نمی‌توانست دست از تکرار "تمرکز کن" بردارد و حالا چنان آرام خوابیده بود که انگار هیچ‌چیز در این دنیا نمی‌توانست به او دست بزند. مدتی فقط نگاهش کردم. نمی‌دانستم این همان دختری است که می‌شناختم یا نه. شاید بود. شاید هم تمام این مدت، من فقط آن بخشی از او را دیده بودم که اجازه داشت دیده شود. دستم را بالای سرش نگه داشتم، بی‌آنکه جرئت کنم لمسش کنم. برای اولین بار، احساس کردم آدمی که همیشه آن‌قدر محکم به نظر می‌رسید، ممکن است فقط خیلی خوب نقشِ محکم بودن را بازی کرده باشد، و عجیب‌تر از همه این بود که او حالا خواب بود، آرام و بی‌دفاع.
گوشه‌ای از فکرِ میرا
  • ⚡ 3
  • 🍓 3
  • 💘 3
  • ❤ 1
  • 🕊 1
  • 🐳 1
  • 🎃 1
Post #4936 120
با صدای برخورد قاشق به لیوان از خواب بیدار شدم. صدایی آرام و یکنواخت بود آن‌قدر آرام که اگر بیدار نبودم، شاید هیچ‌وقت متوجهش نمی‌شدم. صدای هم زدن چیزی درون یک لیوان. چای؟ قهوه؟ نمی‌دانم. چشم‌هایم هنوز به تاریکی اتاق عادت نکرده بود. کورکورانه از تخت بیرون آمدم و، با قدم‌هایی که خودم هم صدایشان را نمی‌شنیدم، به سمت آشپزخانه رفتم. او آنجا بود. روی صندلی نشسته بود و به نقطه‌ای نامعلوم خیره شده بود؛ نقطه‌ای که شاید اصلاً وجود نداشت. لیوانی جلویش بود و قاشق، بی‌وقفه، درون آن می‌چرخید. تق. تق. تق.
نمی‌دانم چند دقیقه بود که آنجا نشسته بود. شاید یک ساعت؛ شاید بیشتر. قاشق همچنان می‌چرخید و می‌چرخید، گویی اگر لحظه‌ای از حرکت می‌ایستاد، چیزی درونش نیز فرو می‌ریخت. حتی متوجه حضور من نشد. چند قدم همان‌جا ایستادم و نگاهش کردم.‌ با خودم فکر کردم: «واقعاً خودش است؟» باور کردنش دشوار بود. او همان دختری بود که همه او را با خنده‌هایش می‌شناختند؛ دختری که اطرافیانش هیچ‌وقت چیزی جز خنده از او ندیده بودند. انگار خندیدن برایش نه یک واکنش، که بخشی از وظیفه‌اش در قبال جهان بود. اما آن شب، هیچ خنده‌ای نبود. حتی بخاری از لیوان بلند نمی‌شد، سرد شده بود. متوجه چیز دیگری شدم. پای راستش، آرام و بی‌اختیار، روی زمین ضرب می‌گرفت. یک ضرب. مکث. دو ضرب. مکثی کوتاه‌تر. و هرچه زمان می‌گذشت، ضرب‌ها تندتر می‌شدند. کمی بعد پای دیگرش هم به آن پیوست؛ سپس دستی که آزاد بود، انگشت اشاره‌اش را روی بدنه‌ی لیوان می‌زد؛ آرام، منظم و آهنگین. گویی تمام بدنش در حال نواختن آهنگی بود که من قادر به شنیدنش نبودم. کمی جلوتر رفتم؛ آن‌وقت چیزی درون لیوان توجهم را جلب کرد. چای بود. چای؟! برای لحظه‌ای واقعاً تعجب کردم. او چای نمی‌خورد. هیچ‌وقت نمی‌خورد. البته، تا جایی که می‌دانستم، در کودکی تنها صبحانه‌ای که حاضر می‌شد بخورد چای شیرین بود. اما سال‌ها بود که حتی بوی چای هم برایش خوشایند نبود. پس حالا چرا چای ریخته بود؟ دستم را آرام روی شانه‌اش گذاشتم و اسمش را زمزمه کردم. ناگهان انگار کسی چراغی را در اتاقی خاموش روشن کرده باشد، به خودش آمد. سرش را بلند کرد؛ نگاهش به من افتاد. ضرب پاهایش همان لحظه متوقف شددستش هم از حرکت ایستاد و بعد، لبخند زد. همان لبخند همیشگی. همان لبخندی که همه می‌شناختند. لبخندی آن‌قدر طبیعی که اگر چند لحظه پیش او را ندیده بودم، شاید باور می‌کردم هیچ اتفاقی نیفتاده است. پرسیدم: «چی شده؟» خنده‌ی کوتاهی کرد؛ خنده‌ای آرام و بی‌دردسر، درست مثل همیشه. بلند شد؛ لیوان را برداشت و در حالی که از کنارم می‌گذشت، گفت: «هیچی.» بعد چای را در سینک خالی کرد. میدانستم! او چای نمیخورد. فقط ایستادم و نگاهش کردم. هیچی؟ چیزی که نمی‌دانستم چیست، درون آن لیوان بود. چیزی که باعث شده بود نیمه‌شب از خواب بیدار شود، روی صندلی بنشیند و آن‌قدر قاشق را در لیوان بچرخاند تا چای سرد شود. پیش از آنکه از آشپزخانه بیرون برود، مثل همیشه شوخی‌ای کرد؛ همان شوخی‌های دوست‌داشتنی خودش که همیشه، باعث خنده‌ام می‌شد. من هم خندیدم. او رفت؛ و من در آشپزخانه ماندم؛ روبه‌روی سینکی که حالا فقط چند قطره آب در آن باقی مانده بود. چه شده بود؟
گوشه‌ای از فکرِ میرا
  • ❤ 5
  • 🌚 2
  • ⚡ 1
  • 🕊 1
  • 🐳 1
  • 🍓 1
  • 🍾 1
Older posts →

About this channel

How can I read @itsmiramia without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for 𝑷𝒆𝒕𝒓𝒊𝒄𝒉𝒐𝒓🍂: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does 𝑷𝒆𝒕𝒓𝒊𝒄𝒉𝒐𝒓🍂 have?
𝑷𝒆𝒕𝒓𝒊𝒄𝒉𝒐𝒓🍂 (@itsmiramia) has 172 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does 𝑷𝒆𝒕𝒓𝒊𝒄𝒉𝒐𝒓🍂 know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →