#یک_حکایت_یک_کتاب
#ریش_گرو_گذاشته_ام
شخصی احتیاج به پول پیدا کرد، به آدم خیّری مراجعه و مطالبه ی پول کرد. فرد خیّر از او پرسید که چه چیزی به عنوان ضامن نزد من گرو می گذاری؟ مراجعه کننده فکری کرد و گفت: ریشم را. مرد خیّر قبول کرد و یک تار از ریشش را خواست. آن شخص مدّتی دست بر ریشش کشید و بعد آن را شانه کرد و یک تار از ریش خود را کند و به مرد خیّر داد و پول مورد نیازش را گرفت. فرد رندی از قضایا با خبر شد و به قصد کلاهبرداری به نزد مرد خیّر رفت و مطالبه ی پول کرد. مرد خیّر پرسید: چه چیزی نزد من به گرو می گذاری؟ او گفت: ریشم. و فورا دستی به ریشش برد و چنگی از آن کند و پیش روی مرد خیّر گذاشت. مرد خیّر نگاهی به مرد و ریشش کرد و گفت: نه، این ریش از آن ریشی نیست که بتوان به گرو قبول کرد. وقتی ریشت برای تو این قدر بی ارزش است که به یک باره چنگی از آن می کنی، برای من چه ارزشی می تواند داشته باشد؟
📚ذبیح الله وزیری، گنجینه ای از مثل های گویش سمنانی، سمنان: آبرخ، 1389، جلد اول، ص 759.
❇️ با ارسال این مطلب به دوستان خود، اندیشه و آگاهی را به آنها هدیه می کنیم.
__
📖 کتابخانه ای به وسعت ایران
🆔 @irolibrary
Post #5044
45
