پرادجی ـ بک استوری«اگه بهش فکر کنی، این هم خودش یه جور استعداده پرادجی.» مرد گفت:
«به جزیره مونفوگ خوش اومدی، کای.»
کمتر کسی از اهالی جزیره میدونست اون بچهای که اغلب کنار سنگ قبرهای ساحل شمالی مینشست و با دوستِ از دنیا رفتهاش حرف میزد، زمانی یک «پرادجی» (به معنای نابغه است) بوده؛ بچهای نابغه و بااستعداد که داستانش تیتر روزنامههای دنیای بیرون شده بود.
اونا فقط میدونستن به هر اسمی که صداش بزنن، سرش رو بالا میاره و جواب میده؛ انگار زندگی کوتاهش از همون اول با اسمهای زیادی گره خورده بود.
🥀مادرش اسمش رو کاسپر گذاشته بود. توی اتاقهای نمور و سرد بندر هامبورگ، شنیدن این اسم یکی از معدود چیزهای گرمی بود که داشت. اما وقتی کمکم چهره نوزاد شکل گرفت، نگاه ذاتا ترسناکش ترسی عمیق و ریشهدار رو در وجود مادرش بیدار کرد؛ ترسی که انگار تا مغز استخونش نفوذ کرده بود. بعدها حتی اینکه کاسپر موقع خوردن سوپ فقط کمی چشمهاش رو پایین میانداخت، میتونست باعث بشه کتک بخوره و مورد آزار و سرزنش قرار بگیره.
کاسپر بین تغییرات شدید خلقوخوی مادرش، راهی برای کنار اومدن باهاش پیدا کرد: فقط کافی بود خودش رو به یک بچه سادهلوح و بیآزار بزنه؛ اون وقت محبت و دلسوزیِ همراه با عذاب وجدان در مادرش بیدار میشد.
اون همیشه باور داشت مادرش دوستش داره. بالاخره بعد از هر بار عصبانیت، مادرش دوباره بغلش میکرد و میگفت «منو ببخش». شبها هم وقتی نمیتونست صورتش رو ببینه، با سازدهنی براش لالایی میزد.
حتی شبی که مادرش از خونه رفت، نتونست ازش متنفر بشه. سازدهنیای رو که مادرش جا گذاشته بود محکم توی دستش گرفت و نگهش داشت؛ انگار قرار بود نشونهای برای روزی باشه که دوباره به هم برمیگردن.
و نسبت به ناپدریای که همون شب مرد و همیشه طوری بهش نگاه میکرد که انگار اصلا وجود نداره، حتی نمیتونست احساس خاصی داشته باشه.
🥀 در نهایت، این پسری که سالها به احمق بودن تظاهر کرده بود، از نظر ذهنی ناتوان تشخیص داده شد و به یک خانه کار فرستاده شد. بعد از اینکه دکتر آیرون اونو از اونجا بیرون آورد، اسم جدیدی گرفت؛ یا بهتره بگیم، یک کد آزمایشی: «K»
اوایل، دکتر آیرون واقعا نیت خوبی داشت. با کاسپر با نهایت صبر و حوصله رفتار میکرد و اونو با فردی تحت آزمایش به اسم فیفل آشنا کرد که زیر نظر یک دکتر دیگه بود. همین باعث شد کاسپر دوباره گرمایی رو که همیشه از یک خانواده میخواست، احساس کنه.
🥀 برای همین، وقتی آزمایشها و وضعیت مالی دکتر آیرون به مشکل خورد، کاسپر خودش داوطلب شد که در آزمایشها شرکت کنه؛ فقط برای اینکه ثبات این «خونه» حفظ بشه.
و اینطوری بود که معجزهای جنجالی رقم خورد: تبدیل یک «کودن» به یک «نابغه ـ پرادجی».
اما موج شهرت و سود، دکتر آیرون رو با خودش برد. اون بچههای بیشتری رو برای آموزش ویژه انتخاب کرد و از «K» خواست به اونها یاد بده چطور از دستورات اطاعت کنن؛ درست مثل زمانی که خودش رو برای اجرا زیر نورافکنهای «نمایش نابغه ـ پرادجی» آموزش داده بودن.
🥀 وقتی حقیقت این فریب فاش شد، دکتر آیرون سعی کرد همهچیز رو آتیش بزنه تا مدارک و شواهد از بین برن.
و «K» که همیشه بدون چونوچرا از دستورات دکتر آیرون پیروی کرده بود، ناگهان به چیزی پی برد: رفتار بیتفاوت خودش هیچ فرقی با ناپدری سرد و بیاحساسش در خاطرات کودکی نداشت؛ و همینطور با پدر بیولوژیکی سرد و بیرحمی که مادرش ازش حرف میزد.
اگر نفرینهایی که به خاطر ظاهر ذاتا ترسناکش به وجود اومده بودن، هنوز میشد اونها رو نتیجه زخمها و آسیبهای قدیمی مادرش دونست، پس درباره این چی؟
اینکه اون تصویر، طی سالها ترس، تنبیه و اطاعت کمکم در وجود خودش هم ریشه دوانده بود و در نهایت تبدیل شده بود به همون تصویری که مادرش همیشه بهش نسبت میداد، این یک نفرینِ خونی بود، یا یک پیشداوری که خودش به واقعیت تبدیل شده بود؟ این همون چیزی بود که مادرش ازش میترسید؛ و چیزی که خودش هم ازش میترسید.
برای همین، برگشت داخل آتش و بچهها رو نجات داد.
🥀 اینها چیزهایی بود که کاسپر برای مردی تعریف کرد که اومده بود فیفل رو با خودش به خونه ببره.
انگار اگر اون مرد باور میکرد که کاسپر هنوز همون بچه خوبیه که بهراحتی میشه تربیتش کرد، کاسپر میتونست دوباره «خونه» خودش رو پیدا کنه.
اون سرپرست اصلا شبیه کسی نبود که بشه بهراحتی گولش زد...
اما با این حال، کاسپر رو پذیرفت...
#Prodigy
┉┉┉┉┉┉┉┉
╰✧
@IdentityVve