اعتقاد بر این بود جهان را یک ابله نجات می دهد، مساله اما نگاهی است که می توان به این گزاره داشت، آیا این پیشگویی در مورد یک شخص است یا در مورد خاصیت ابله بودن؟ آیا در سینما و ادبیات عنصر ابله بودن می تواند رهایی بخش باشد؟ به چه معنی؟ ————————- اشتیکه، دختر بچه ی فیلم “تانگوی شیطان” نماینده ی نوع خاصی از بلاهت است، نمونه ی نهایی تمام کودکان سرکشی که از دایره ی قانون بیرون می مانند، از کودک فیلم “آلمان سال صفر” تا کارکتر محوری “۴۰۰ ضربه”،”موشت” و اشتیکه. آن ها در یک چیز مشترک اند، همه ی آن ها در آستانه ی بلوغ ایستاده اند، درست پیش از آن که کاملا درون امر نمادین قرار بگیرند، آن ها در جایی چون مدرسه و خانواده در حال یاد گیری و پذیرش امر نمادین هستند؛ مساله اما درست در لحظه ای شکل می گیرد که آن ها بابت یک خطای ابلهانه از دایره ی امر نمادین بیرون می مانند. ادموند آلمان سال صفر از خوانش حرف معلم لغزشش را آغاز می کند، موشت از لحظه ی تجاوز و بلوغ جسمانی بالاجبار. تمام آن ها برای رهایی از وضعیت بوجود آمده یک تصمیم می گیرند خودکشی. خودکشی در جهان ابلهانی چون موشت و ادموند نه یک مکافات برای جنایت که یک حرکت نمادین است، یک بازی برای برهم زدن قواعد مرسوم. ——————- اشتیکه اما دست به تاریک ترین بازی می زند، او اعمال قدرتی که بر او داشتند را بر گربه پیاده می کند، او با تمام قدرت گربه را خفه می کند و می کشد و درست در لحظه ای که نتیجه کارش را می بیند دست به خودکشی می زند. حرکت اشتیکه در فیلم تانگوی شیطان حرکت نمادین برای تمام کسانی است که نمی توانند بازی را خاتمه دهند، خودکشی او نه مکافات عمل خودش که مکافات عمل همه ی روستاست، روستایی که هر فرد بر ضعیف تر از خود اعمال قدرت می کند؛ اشتیکه تنها کسی است که جسارت خاتمه دادن به چنین بودن را دارد، شبیه این که مرگش نمادی برای برهم زدن نظم موجود باشد،او مسیح وار خود را قربانی می کند، تنها از راه قربانی می شود بر چنین سنگینی ای پایان داد، سنگینی که توسط قواعد دائما در حال بازتولید است. حتی ژست مرگ اشتیکه هم یک ژست مسیح وار است که گواهی می دهد او اینک دیگر در آرامش است.
🎥 Satantango 1994
join 👉 @honar7modiran
Post #21039
2.06K