رنگ و رخساره ی آفتابِ ساعتِ ۵ ،
خبر از سرِّ درونم می دهد .
خونین ، پر شور و غمگین ..
دقایقی برایِ خودم در حیاطِ آنجا میپلکم و
سعی میکنم اسم تمام برگ ها و دانه های سیمان را یادداشت کنم .
حداقل اسم خودم را به آنها یاد دهم ، تا برای سالِ بعد من را زودتر از باقی بشناسند.
پنجره ها هم مثل زندان بود و من
چقدر به زندانی شدن در این خانه بی رنگ و رخ
مبتلا بودم .
خانه ای که دیوار هایش از جنس طلا و سقفی از بافت آسمان داشت و سایه اش
دست پرمهرِ سومین خورشید تابندهء ولایت بود.
همیشه میگفتم ، که دانه های خاکِ کربلا دلتنگی دارد ،
آدم را وابسته میکند و بعد ذره ذره شیشه عمرت را تمام میکند.
و تنها و فقط
با بازگشت به خانه ، توانایی زیست دوباره پیدا میکنی ..!
📍_پ.ن: خانهء اسکان در کربلا ، اربعین ۱۴۰۵
#قلم
Post #95
22
حُـبّیہ؛ Photo
- ❤ 1