مدتی ست
که دیگر رفت و آمد خورشید را حس نمیکنم .
نمیفهمم این تن چطور بلند شد و رفت و خورد و نوشید و نشست و خوابید .
و باز هر روز همان گردی را زندگی میکنم.
در انتهای شب ، تنها سکوتِ آزار دهنده تاریکی برایم مانده و یک خروار فکرِ نابسامان و درهم تنیدهء بی صاحب ، که سلامت روانم را به والدی برگزیده ، تا جایی برای آوار کردن خودش پیدا کند.
زندگی و نفس قسطی که جانم را هم قسطی کرده و از من میستاند .
کاش آن هم به یکباره باشد و نه قطعه قطعه..
این ها وضع و روزگار خیلی از مردمان ناشناس این سرزمین غربت است..
حالا این هارا که شنیدی ، صدای دل بی قرار و هوارِ آسمان تاریک دلِ من را هم میشنوی آیا؟
تویی که صاحبِ زمان و روزگار منی ، میبینی که حالا در اوج جوانی ، یادم نیست آخرین بار کِی از ته دل خندیدم؟
همه اش فدای خندهء تو ،
اما دوست دارم من هم کنارت بخندم..
این تنِ ضعیف و روحِ وابستهء من به این دنیای فانی ، کشته و مردهء زندگی است.
جان به جانم کنی ، آدمیزادم و محدود .
محدود و کوچک هستم ، آنقدر که دل بستم به این سنگ و خاک و دلم شادی و طراوت و نور میخواهد ..
نورِ دنیایی میخواهم ، ای نورُ علی نور من..
اگر نشد ، حداقل کرمی کن ، تحملم را بیشتر کن ،
دیگر توانم رو به تحلیل است ،
و نجات دهنده دیگری نمیشناسم ، برای علاج دردم...
خودت فکری بکن ای صاحبِ زمان...
_از طرفِ جوانِ ضعیفِ دوران معاصر/حُبیه
#قلم
Post #86
67
میمِ ثاٰنی؛ حالا موقعِ ما رسیده! وقتش شده پیامبری بفرِستی که با ماٰ، برای ما گریه کند و اقیانوسهاٰ را بشکافد و ببرتمان به سرزمینی که در آن «پدرهاٰ دستِ پر به خانه برمیگردند.».