📗راستان
👤آلبرکامو
داستان مردی انقلابی است که باید بین وظیفهی سیاسی و وجدان اخلاقی خود یکی را انتخاب کند. داستان در روسیهی سال ۱۹۰۵ میگذرد؛ زمانی که گروهی از مبارزان مخفی نقشه ترور دوک بزرگ را میکشند، اما هر یک از آنها درک متفاوتی از معنای «عدالت» دارند در مرکز این ماجرا کالیایف قرار دارد (شاعری آرمانگرا که معتقد است خشونت تنها زمانی قابل قبول است که بیگناهان را قربانی نکند). در اقدام اول، وقتی میبیند کودکان نیز در کالسکه دوک هستند از پرتاب بمب خودداری میکند. همین تردید، مسئله اصلی نمایش را پیش میکشد: آیا میتوان برای رسیدن به آزادی، مرتکب قتلی شد که خود، اصول آزادی را زیر پا میگذارد؟ استپان (که فردی تندرو است) او را ترسو مینامد، اما دورا (که عشق آرام و عمیقی به کالیایف دارد) در این تردید، نشانهای از انسانیت میبیند. در اقدام دوم، کالیایف دوک را به قتل میرساند و دستگیر میشود. گفتوگوی او با همسر دوک، یکی از شدیدترین صحنههای نمایش است: رویارویی دو حقیقت، دو درد و دو درک از عدالت. هیچیک، دیگری را متقاعد نمیکند. در پایان، کالیایف اعدام میشود و دورا تصمیم میگیرد راه او را ادامه دهد
#ادمینپیج
Post #9792
448

- ❤ 6
- 👍 1