2️⃣🔃
📗چنین گفت زرتشت
👤فریدریش نیچه
🔁 داریوش آشوری
📑پیش در آمد
پیشدرآمد #چنین_گفت_زرتشت
زرتشت در چهلسالگی، ده سال است که در کوهستان گوشهنشینی میکند. در تنهایی، با حیواناتش (عقاب و مار) زندگی میکند و از دانشی تازه لبریز شده است، دانشی که هیچ انسانی در پاییندست کوه از آن خبر ندارد. در آغاز پیشدرآمد، زرتشت به خود میگوید که زمان آن رسیده که آنچه در دل و ذهنش انباشته، بر دیگران ببخشد:
«انسان باید آفتاب خویش شود و بر دیگران بتابد.»
نیچه با این تعبیر میگوید آگاهی، اگر به دیگران نتابد، میگندد. دانایی باید جاری شود تا زنده بماند.
زرتشت از کوه پایین میآید و در راه، پیرمردی مقدس را میبیند که در جنگل تنها زندگی میکند. این پیرمرد سالهاست با خدا سخن میگوید. زرتشت از او میخواهد که پیام تازهاش را بشنود، اما پیرمرد تمسخرآمیز میگوید: «تو چرا به میان مردم میروی؟ مگر از آنان چه میخواهی؟»
زرتشت پاسخ میدهد: «من میخواهم به آنان انسان برتر را بیاموزم.»
پیرمرد خندان میگوید: «ای انسان نیک، خدا را فراموش کردهای!»
زرتشت در دل میگوید: «چه میدانَد این پیرمرد؟ خدا مرده است.»
اینجاست که برای نخستین بار، آن جملهی بزرگ در اندیشهی نیچه تولد مییابد: «خدا مرده است» یعنی ارزشهای مطلقی که جهان بر آن بنا شده بود، فروپاشیدهاند. خدا نه از نظر دینی، بلکه از نظر فلسفی، دیگر نیروی معنا بخش نیست.
زرتشت سپس به شهری در دامنهی کوه میرسد. مردم آنجا گرد آمدهاند تا نمایش طناببازی را ببینند. طناب در میان دو برج کشیده شده است، و بازیگر بر آن گام برمیدارد. نیچه از این صحنه، یکی از درخشانترین تمثیلهای تاریخ فلسفه را میسازد: طنابباز نمادِ انسان است، موجودی میان حیوان و انسان برتر، در تعادل لرزان میان سقوط و پرواز.
زرتشت بر بالکن ظاهر میشود و شروع به سخن گفتن میکند؛ نخستین خطابهاش به مردم. او میگوید:
«من انسان برتر را به شما میآموزم. انسان چیزی است که باید از او گذر کرد.»
او توضیح میدهد که انسان در میانهی دو مرحله است: از حیوان برخاسته، اما هنوز به والاترین امکانش نرسیده. باید بر خویش چیره شود تا ارزشهای تازه بیافریند.
اما مردم در پایین شهر، او را نمیفهمند. به جای درک سخنش، به طنابباز نگاه میکنند و فریاد میزنند. زرتشت هشدار میدهد: «شما از انسان برتر سخن میشنوید، اما خود هنوز مرد آخر هستید.»
و در اینجا یکی از مهمترین مفاهیم فلسفهی نیچه معرفی میشود: «مرد آخر» موجودی که هیچ آرمانی ندارد، فقط راحتی و امنیت میخواهد. مرد آخر دیگر آرزوی فراتر رفتن ندارد، فقط میخواهد بماند، بخوابد، و احساس خوشی کند. نیچه میگوید: «مرد آخر میگوید: ما خوشبخت شدیم و پلک میزند.»
جمعیت از زرتشت خوششان نمیآید. سخن از تعالی برایشان تهدید است. آنها میخندند، سوت میزنند و او را دیوانه میخوانند. زرتشت درمییابد که مردم هنوز آمادهی شنیدن نیستند.
در این میان طنابباز از طناب میلغزد و سقوط میکند. جمعیت پراکنده میشود. زرتشت بالای سر مرد میرود، مرد از او میپرسد: «تو که هستی؟»
زرتشت میگوید: «من کسیام که مرگ تو را ستایش میکند. تو خطر کردی، پس ارزشمندی.»
او جسد مرد را بر دوش میگیرد و از شهر بیرون میبرد، در تاریکی شب.
در راه، دلقکی بر او میخندد و میگوید: «این مرد با طنابباز مرده چه میخواهد؟»
زرتشت پاسخ نمیدهد. جسد را تا جنگل میبرد، در کنار درختی دفن میکند و شمعی روشن میسازد. در سکوت، در مییابد که موعظه برای توده بیفایده است. باید شاگردانی برگزیند که خودشان دروناً آمادهی تغییر باشند.
در پایانِ پیشدرآمد، زرتشت میگوید:
«اکنون زمان آن است که شیرینی بخشیدن را بیاموزم. برای آنانی که مرا خواهند شنید، آفتاب خواهم شد.»
و به کوه بازمیگردد، تا راه تازهای آغاز کند: آفرینش ارزشهای نو.
در سطح ظاهری، پیشدرآمد داستان یک پیامبرِ تنهاست که از خلوت خود پایین میآید تا حقیقت تازهای را به مردم بگوید. در سطح فلسفی، اما، این روایت یک بیانیه است علیه کل سنت اندیشهی غرب: نیچه از زبان زرتشت اعلام میکند که دوران تکیه بر ارزشهای مطلق و خدایی تمام شده است، و انسان باید خودش خالق ارزش شود.
پیرمرد زاهد نماد جهان قدیم است؛ جهان ایمان و اطاعت.
شهر و مردم نماد جامعهی مدرناند؛ خسته، راحتطلب، پوچ.
طنابباز نماد انسان میان دو مرحله است؛ در خطر سقوط، اما با امکان پرواز.
مرگ طنابباز یادآور آن است که تعالی بدون خطر ممکن نیست.
دلقک، طعنهی پوچی است، صدای تمسخر جامعه نسبت به هر آرمان والا.
و زرتشت، تنها کسی است که از همهی اینها عبور میکند و بر دوش خود مردهی قدیم را به خاک میسپارد تا جهان نو را بنا کند.
#ادمینپیج
https://t.me/hezar_khom/8943?single
2️⃣🔃
Post #8944
892
- ❤ 21
- 👍 4
- 👏 3
- 🙏 3