📗عشق اول من
👤ایوان کلیما
روایت مردی میانسال است که در سکوت زندگی روزمرهاش، به گذشتهای بازمیگردد که هرگز از او جدا نشده است. نوجوانیاش را در اردوگاه کار اجباری نازیها گذرانده، جایی که برای نخستینبار عاشق شد؛ عشقی بینام، بیجسم، و در عین حال مطلق. دختری نحیف با شال قرمز، که نگاهش در سرمای اردوگاه، معنای دیگری از زندهماندن را به او آموخت. در میان گرسنگی، مرگ و ترس، این عشق چون شعلهای کوچک در تاریکی میدرخشد.
سالها بعد، مرد در پراگِ کمونیستی زندگی میکند؛ ازدواج کرده، کار دارد، اما احساس میکند از درون پوسیده است. عشق نخست، که زمانی در جهنم زاده شد، اکنون چون روحی سرگردان در ذهنش میچرخد: آنچه او میتوانست باشد؛ ـ اگر دروغ و سازش او را نمیبلعید.
«در جایی که برای مرگ ساخته شده بود، آموختم زندهبودن یعنی دوستداشتن، حتی وقتی همهچیز تو را به نفرت وامیدارد.»
#ادمینپیج
https://t.me/hezar_khom
Post #8788
433

- ❤ 14