♦️آیا نماز برای مولانا مهم است؟(بخش دوم)
در قرآن آمده که مؤمنان بر نمازشان پایدارند: «الَّذِينَ هُمْ عَلَى صَلَاتِهِمْ دَائِمُونَ»(معارج، آیه ۲۳). این آیه در نگاه رمزی و تأویلی مولانا معنای دیگری پیدا میکند. میگوید عاشقان کسانیاند که پیوسته در نمازند. همهی حالشان، نماز است. سراسر زندگیشان توجه و التفات و حضور قلب است. این حرف، یادآور سخنِ شیخ ابوالحسن خرقانی است که میگفت: «همهی عمر من، مرا یک سجده است»(تذکرةالاولیاء)
با اینکه نماز و دیگر مناسک عبادی «صورت»اند و معنای آنها همین «حضور» و «توجه» است و بناست ما از رهگذر آنها به زندگی آکنده از حضور و توجه برسیم، اما نزد مولانا میان «صورت» و «معنی» نسبتی است و کسب معانی بدون توجه به «صورت» امکانپذیر نیست. از نظر مولانا برای پرورش تواناییِ توجه و التفات به خدا، نیازمند نظم عبادی ویژهای هستیم. نمیشود فارغ از مناسک عبادی که طبیعتاً قالبها و صورتهای معینی دارند، در جستجوی معنای بَرین برآمد.
برای فهم این امر به بازکاوی دیدگاه مولانا در خصوص نسبت «صورت» و «معنی» نیازمندیم. مولانا میگوید گر چه نباید به صورتها دل بست: «زین قدحهای صُوَر کمباش مست / تا نگردی بتتراش و بتپرست / از قدحهای صُوَر بگذر مهایست / باده در جامست لیک از جام نیست»، اما از جهتی بادهی معنا را اغلب در قدحِ صورت به ما میدهند. از جهتی قَدَح، اصل نیست و اصل، آن باده است. اما مگر باده را جز در قدح میتوان یافت؟ اینجاست که میگوید:
گرچه شد معنی درین صورت پدید
صورت از معنی قریب است و بعید
(مثنوی، دفتر اول)
از جهتی، صورت، رهزن است چرا که ممکن است به جای معنی پرستیده شود. از جهتی صورت، یاور است چرا که ظرف معنی است. «صورت» از جهتی نزدیک به معنی است و از جهتی دور.
مولانا برای فهم این نکته مثالی میزند. اگر مغز دانهی قیسی را در خاک بکاری، چیزی نمیروید. برای آنکه درختی بروید، باید مغز را با پوست بکاری. میکوشد نشان دهد که برای رسیدن به «روح نماز»، نیازمند نظم عبادی و حفظ آدابی هستیم. به گفتهی او میان معنی و صورت اتصال و بلکه مشارکتی در کار است:
«دانه قیسی را اگر مغزش را تنها در زمین بکاری، چیزی نروید. چون با پوست به هم بکاری، بروید. پس دانستیم که صورت نیز در کار است. نماز نیز در باطن است که: «لا صلات إلا بحضور القلب». اما لابدّ است که به صورت آری و رکوع و سجود کنی به ظاهر، آنگه بهرهمند شوی و به مقصود رسی: «هم علی صلاتهم دائمون». این نمازِ روح است. نماز صورت موقّت است، آن دائم نباشد... پس صلات دائم جز روح را نباشد. پس روح را رکوع و سجودی هست، اما به صورت. این رکوع و سجود ظاهر میباید کردن، زیرا معنی را به صورت اتصالی هست. تا هر دو به هم نباشند، فایده ندهند. چنانکه دانهی قیسی تا پوست را با مغز به هم نکاری، نروید.»
«صورت نیز اعتباری عظیم دارد. چه جای اعتبار؟! خود مُشارِک است با مغز. همچنان که کار بیمغز برنمیآید، بیپوست نیز بر نمیآید، چنانکه دانه را اگر بیپوست بر زمین کاری برنیاید، چون به پوست در زمین دفن کنی برآید و درختی شود عظیم. پس از این روی، تن نیز اصلی عظیم باشد و دربایست باشد و بیاو خود کار برنیاید و مقصود حاصل نشود.»(فیه ما فیه، تصحیح توفیق هـ. سبحانی، نشر پارسه)
اصل، آن حال و هوایی است که بناست به کمک نماز و دیگر مناسک عبادی پیدا شود. اما آن حال و هوا، جز به مدد استقامت بر یک نظم عبادی به دست نمیآید. از نظر مولانا، اگر چه اصل، روشنایی جان است، اما بدون مناسک که بُعد ظاهری دارند، نمیتوان به آن بلندا رسید:
اگر چه شعشعهی آفتابِ جان اصل است
بر آن فلک نرسیده است آدمی بیتن
نقد مولانا به حجرفتگان این نبود که چرا به حج رفتهاند؛ این بود که چرا به ظاهر قناعت کردهاند و گوهری از دریای جان، همراه ندارند:
آن خانه لطیفست نشانهاش بگفتید
از خواجهی آن خانه نشانی بنمایید
یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدیت
یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید؟
در نگاه مولانا، اندیشه و معنا کافی نیست. دوستان، با دادن هدیه به یکدیگر، محبت قلبی خود را اظهار میکنند و مؤمن نیز، مناسک عبادی و آداب ظاهری را راهی برای اظهار محبت قلبی خود تلقی میکند:
گر بیان معنوی کافی شدی
خلق عالم عاطل و باطل بدی
گر محبت فکرت و معنیستی
صورت روزه و نمازت نیستی
هدیههای دوستان با همدگر
نیست اندر دوستی الا صور
تا گواهی داده باشد هدیهها
بر محبتهای مُضمَر در خفا
زانک احسانهای ظاهر شاهدند
بر محبتهای سِرّ ای ارجمند
(مثنوی، دفتر اول)
بنابراین، علاوه بر اینکه نماز و دیگر مناسک عبادی، تمرینِ توجه و در کوفتن و زاریدن است، کارکرد دیگری هم دارند و آن گواهی دادن و اظهار اعتقاد و محبت درونی است:
این نماز و روزه و حج و جهاد
هم گواهی دادنست از اعتقاد
این زکات و هدیه و ترک حسد
هم گواهی دادنست از سِرّ خود
(مثنوی، دفتر پنجم)
Post #803
165
- ❤ 1
- 👍 1