2⃣🔃
برباد رفته (Gone with the Wind)
مارگارت میچل (Margaret Mitchell)
سال انتشار: ۱۹۳۶
جایزه: پولیتزر برای داستان (۱۹۳۷)
روایت زندگی در ایالت جورجیا در جریان و پس از جنگ داخلی آمریکا (۱۸۶۱–۱۸۶۵)
بربادرفته، نوشتهی مارگارت میچل (۱۹۰۰–۱۹۴۹)، یکی از مشهورترین رمانهای ادبیات آمریکا و جهان است که در سال ۱۹۳۶ منتشر شد و در سال ۱۹۳۷ برندهی جایزهی پولیتزر شد. این رمان حماسهای عاشقانه/تاریخی است که در دوران جنگ داخلی آمریکا (۱۸۶۱–۱۸۶۵) و دوران بازسازی پس از آن رخ میدهد و زندگی شخصیت اصلی، اسکارلت اوهارا، دختر ۱۶ ساله، زیبا، مغرور و سرسخت یکی از زمینداران جنوبی را روایت میکند. او در مزرعهی خانوادگیشان به نام تارا بزرگ شده است. او عاشق اشلی ویلکس است، مردی آرام و متفکر که با دخترخالهاش ملانی همیلتون نامزد کرده است. داستان از آستانهی جنگ داخلی آمریکا آغاز میشود و شرحی است از زندگی او در میان آشوب جنگ، فروپاشی ساختار اشرافی جنوب، مرگ، ویرانی و بازسازی اقتصادی. در همان آغاز، شخصیت رت باتلر، مردی عملگرا، واقعگرا و ماجراجو معرفی میشود. او برخلاف اشرافزادگان جنوبی، دیدی شکاک نسبت به جنگ دارد... جنگ آغاز میشود؛ مردان جنوب به ارتش میپیوندند. اشرافیت و زندگی پرزرقوبرق جنوبیها به سرعت فرو میپاشد. اسکارلت ازدواجی شتابزده با چارلز همیلتون (برادر ملانی) میکند، اما او در جنگ میمیرد و اسکارلت بیوه میشود.
خلاصهی داستان
رمان در جورجیای جنوبی آغاز میشود و زندگی اسکارلت، دختری زیبا و مغرور از خانوادهای ثروتمند، را روایت میکند. او عاشق اشلی ویلکز است، اما اشلی با دختر مهربان و ملوستری به نام ملانی همیلتون ازدواج میکند. اسکارلت، از روی عصیان، با چارلز همیلتون (برادر ملانی) ازدواج میکند، اما چارلز در جنگ میمیرد.
با پیشروی جنگ، اسکارلت برای تغییر فضا به آتلانتا نزد ملانی و عمهاش میرود. در این شهر، دوباره با رت باتلر دیدار میکند. او شیفتهی زیبایی و سرسختی اسکارلت است. شهر به تدریج در محاصره ارتش شمال (یونیون) قرار میگیرد. اشغال آتلانتا توسط ارتش شمالی، نقطه عطفی بزرگ است. اسکارلت با شجاعت ملانیِ در حال زایمان را نجات میدهد و او را با سختی به تارا بازمیگرداند. بازگشت او به تارا با صحنهای نمادین همراه است: سوگند میخورد «هرگز دوباره گرسنه نشود». جنوب ویران شده است؛ تارا به سختی دوام میآورد. اسکارلت برای حفظ خانواده و مزرعه به هر وسیلهای متوسل میشود، حتی اگر خلاف ارزشهای سنتی باشد. او با فرانک کندی (نامزد خواهرش) ازدواج میکند تا از ثروتش برای پرداخت مالیات تارا استفاده کند. اسکارلت وارد تجارت چوب میشود؛ کاری که در آن زمان برای زنان پسندیده نبود. او بیپروا، سختگیر و گاهی بیرحم عمل میکند. در همین دوره رابطهاش با رت باتلر عمیقتر میشود، اما میانشان همیشه کشمکشی میان عشق، غرور و سوءتفاهم وجود دارد. مرگ ملانی (نماد پاکی و مهربانی) ضربهی بزرگی به اسکارلت و اطرافیان است. اشلی شکستخورده و بیهدف باقی میماند. اسکارلت دیر متوجه میشود که عشقش به اشلی یک توهم بوده و مردی که واقعاً دوستش داشته، رت باتلر است. وقتی اسکارلت تصمیم میگیرد عشق خود را به رت ابراز کند، دیر شده است. رت که از بیتوجهیها و بیرحمیهای گذشتهی او خسته شده، اسکارلت را ترک میکند. اسکارلت با امید و سرسختی همیشگیاش میگوید:
«فردا روز دیگری است»
و رمان با همین جملهی مشهور پایان مییابد.
#ادمینپیج
https://t.me/hezar_khom/7385
2⃣🔃
Post #7388
3.34K