من وقتی چیزی را می خوانم ، درواقع نمی خوانم. جمله ای زیبا را به دهان می اندازم و مثل آبنبات می مکم، یا مثل لیکوری می نوشم، تا آنکه اندیشه، مثل الکل، در وجود من حل شود، تا در دلم نفوذ کند و در رگهایم جاری شود و به ریشه هر گلبول خونی برسد.
وقتی که چشمانم به کتاب درست و حسابی می افتد و کلمات چاپ شده را کنار می زنم از متن چیزی جز اندیشه های مجرد باقی نمی ماند. اندیشه هایی که در هوا جریان و سیلان دارند، از هوا زنده اند و به هوا برمیگردند، چون که آخر و عاقبت هر چیزی هواست، هم ظرف و هم مظروف ، نان را در مراسم عشاء ربانی از هواست و نه از خون مسیح.
اگر می توانستم بنویسم کتابی مینوشتم درباره بزرگترین لذات بزرگترین اندوههای بشری. از کتاب و به مدد کتاب است که آموخته ام که آسمان بکلی از عاطفه بی بهره است.
نهآسمان عاطفه دارد و نه انسانِ اندیشه مند. نه این که انسان بخواهد که بی عاطفه باشد؛ ولی وجود عاطفه در او خلاف عقل سلیم است.
تفتیش کننده های عقاید و افکار در سراسر جهان ، بیهوده کتابها را می سوزانند، چون اگر کتاب حرفی برای گفتن و ارزشی داشته باشد، در کار سوختن فقط از آن خنده ای آرام شنیده می شود، چون که کتاب درست و حسابی به چیزی بالاتر و ورای خودش اشاره کرد...
مقایسه مسیح و لائوتسه👇
چهارمین پیمانه ی آبجو را تمام کردم دیدم که در کنار دستگاه پرسم مرد جوان مطبوعی ایستاده و اناً فهمیدم که خود عیسی مسیح است.
پیرمردی با چهره ی پر چروک به او ملحق شد، او را هم اناً شناختم که کسی جز لائوتسه نمی تواند باشد.
انگار خواسته باشند کار قیاس بین خودشان را برایم آسان کنند، در کنار هم ایستاده بودند، پیرمرد موّقری و جوانی ، و هزاران مگس سبز....
از دیدن این دو نفر در آنجا حیرتی نکردم . اجداد پدری ام هم مشروب که می خوردند گاهی از این تصورها داشتند، ولی موجوداتی که در حال مستی به نظر آنها می رسیدند شخصیتهای قصه و افسانه بودند.
...
ولی من، با دانش ناخواسته آموخته ام، وقتی که زیر سایبان دویست کیلویی کتابهایم، گسترده بر بالای سرم، می خوابم، بر الوارهای بالای سرم، شلینگ و هگل به ظهور می رسند که در سال واحدی به دنیا آمدند.یک بار هم اراسموس رُتردامی با اسبش به کنار بسترم آمد و پرسید راه دریا کجاست.
آن دو را که در جوار هم دیدم برای اولین بار دریافتم که سن و سال هر یک از آنها برای درک مفهوم تعالیم و اندیشه هایشان چقدر اهمیت دارد.
نگاهم به مسیح بود، به این جوان پرشور و اعتقاد که بر قله ای ایستاده و می خواهد دنیا را دگرگون کند، در حالی که آن پیرمرد در کنارش فروتنانه نگاه می کرد و راه وصول به ابدیت را بازگشت به سرچشمه می دانست.
چشمم به مسیح بود که طلسم دعا بر سر واقعیت می گسترد، دعایی که به معجزه ختم می شد ، در حالی که لائوتسه ، در مسیر عظیم " تاـــــ ئو" قوانین طبیعی را دنبال می کرد و تنها این گونه به آگاهیِ نا آگاه می رسید.
جرعه جرع آبجو می خوردم و همچنان چشم به مسیح جوان داشتم که در میان جمعی مردان و دخترکان زیبا ایستاده ، در حالی که لائوتسه یکه و تنها به دنبال یک وجب خاک می گشت که گور شایسته ی او باشد.
همچنان چشم به مسیح جوان داشتم که از خلسه ای سرخوشانه آکنده بود. به لائوتسه نگاه می کردم که غرق در اندوه و تفکر به حالتی بی اعتنا و کمی تحقیرآمیز، نگاه می کرد.
مسیح را دیدم که مطمئن و قاطع، موعظه صادر می کند و کوه را به حرکت در می آورد، و لائوتسه را که پرده ای توری از خردی به کلام در نیامدنی میگستراند، مسیح را چون مارپیچ خوشبینی دیدم و لائوتسه را چون دایرهٔ بسته ای. مسیح را که سراپا آکنده از درگیریها و وضعیتهای دراماتیکی بود و لائوتسه را غرق در تعمقی خاموش در لاینحل بودن تناقضهای اخلاقی.
در این حال مسیح را دیدم که همچون قهرمان تنیسی است که تازه در ویمبلدون پیروز شده، و لائوتسه را دیدم ، چون تاجری بینوا که با وجود انباری پر از کالا، انگار که آه در بساط ندارد.مظهر مجسم خون آلود همه رمز و نمادهای مسیح را دیدم، و لائوتسه را که پیچیده در کفن، به الواری نخراشیده اشاره می کرد. مسیح را دیدم که چه جوان است و برازنده و جذاب، و لائوتسه را که پیر
پسری است مجرد و اسیر زجر غده های بیمارش. مسیح را دیدم که دستی
با تسلط به نشانه محکوم کردن دشمنانش بالا برده است، و لائوتسه را که
به حالت تسلیم، بازوان را چون در بال شکسته مرغی به زیر افکنده است.
مسیح را رومانتیک دیدم و لائوتسه را کلاسیک، مسیح را مد دریا دیدم و
لائوتسه را جزر آب، مسیح را بهار و لائوتسه را زمستان. مسیح مظهر
مجسم عشق به همسایه و لائوتسه در اوج تھی. مسیح را نمودار پیشروی
به سوی آینده دیدم و لائوتسه را تجسم پسروی به سوی مبداء.
میلان کوندرا چند سالی پیش از مرگ هرابال نوشت:
... هرابال به یقین بهترین نویسنده ای است که امروز داریم سرشار از توان و استعداد، نمودار بارز سرشاری روحی چک، یکی از اصیلترین مظاهر مجسم
Post #686
155
📚«کتابخوانه»ی هزارخُم | «کتابخوانه»ی هزارخُم Photo