"درسکوت شبانه، سکوت مطلق شبانه، وقتی که حواس انسان آرام گرفته است و روحی جاودان به زبانی بی نام با انسان ازچیزهیی ، ازاندیشه هایی سخن می گوید که می فهمی ولی نمی توانی وصف کنی." این کلمات چنان او را تکان می دهد که به سراغ دودکش می رود و به آن تکه آسمان پرستاره بالای سرش چشم می ودوزد.او در خلال کار کوبیدن کاغذها و تزیین گورستان موشها، فصل به فصل به سراغ دودکش می دود و جمله به جمله کتاب تئوری آسمانها را م یخواند و مثل آب نبات هر جمله را می میمکد.به این نحو سرانجام از احساس عظمت و جلال و زیبایی بی حد و حصری که از هرسو بر او می بارد آکنده می شود ، آسمان پرستاره بالای سرش از میان سوراخ دودکش و
جنگ بین قشون موشها در فاضلاب پراگ در زیر پا:(صفحه ۵۵)
او این تغییر نگرش را بعد از عاشق شدنش به دختر کولی هم دارد و وقتی با اوست با آسمان هم آشتی است.اما وقتی که در فصل ۵ و صفحه ۶۴کتاب دخترک توسط گشتاپو دستگیر می شود و دیگر برنمی گرددو او را باز تنها می گذارد، میگوید:آسمان عاطفه ندارد.ولی در آن زمان من هنوز عاطفه داشتم.
او تنفر خود را از کسی که عشقش را از او گرفته است با سوزندان و خمیر کردن عکسهای هیتلر نشان می دهد.
او این تغییر نگرش به آسمان را با خود دارد حتی وقتی دخترک کولی رفته است: صفحه ۶۵
نه آسمان عاطفه ندارد ولی احتمالا چیزی بالاتر از آسمان وجوددارد که عشق و شفقت است ، چیزی که من مدتهاست آنرا از یادبرده ام.
درخصوص نقش کتاب در زندگی هانتا :
همه جا پر از کتاب است چه محل کارش. چه خانه اش: در صفحه ۱۷ می خوانیم "دوتا تختخوابی را که داشتم به هم چسبانده ام و بالای سر تختخواب دادم یک جور سایبان درست کردند که باز رویش تا سقف دو تن کتاب دیگر از کتابهایی که را که هر شب از محل کارم به خانه می آوردم، چیدم و پر کردم."
او حتی وقتی می خوابد این کتابها مثل یک کابوس دو تنی بر رویاهایش فشار می آورند. درکتاب نامی هم از یک فیلم به میان می آورد و آن "فیلم نیست در جهان " است.
او حتی وقتی می خوابد این کتابها مثل یک کابوس دو تنی بر رویاهایش فشار می آورند. درکتاب نامی هم از یک فیلم به میان می آورد و آن "فیلم نیست در جهان " است.
این آدم که تمام زندگیش با کتاب درهم آمیخته است بی کتاب و بی خمیرکردن کتاب نمی تواند باشد، نمی تواند خود را مجسم کند:او در فصل پایانی کتاب راه خود را بر میگزیند و ترجیح می دهد که دنبال روی راه سقراط باشد که در راه اندیشه و تفکرات فلسفی اش جان می سپارد.میگوید: دراین سردابه و دراین پرس، سقوط خویش را بر خواهم گزید سقوطی که عروج است.او در لحظه ای که با حقیقت نهایی بر بستر شکنجه ای ساخته دست خودش روبرو می شود ، در لحظه حقیقت، دخترک نازک اندام کولی را می بیند که اسمش را هرگز نمی دانسته. داریم در آسمان پاییزی بادباک هوا می کنیم.دختر کولی از زمین برایش قاصدک می فرستد :و من نگاه میکنم . قاصدک را می گیرد و می بیند که با خط بچگانه اسمش را روی آن نوشته است:ایلونکا
تنهایی پر هیاهو کتابی به قلم بهومیل هرابال می باشد.
هرابال که به گفته ی میلان کوندرا، بزرگ ترین نویسنده چک محسوب می شود و یوزوف اشکوورتسکی نیز حضور هرابال را در ادبیات معاصر چک، دگرگون کننده و انقلابی وصف می کند.
هرابال، تنهایی پر هیاهو را در سال های ممنوع القلم بودنش نوشت که درهمان سالها بصورت مخفیانه انتشار یافت. هرابال که پس از نوشتن این کتاب به زندگی خود خاتمه می دهد، اینگونه ما را به دنیای پرهیاهوی خود می کشاند.
در پایان مطالعه این داستان کوتاه پر معنی را به همه دوستانم توصیه میکنم.
گوارای جان و افکار زیبا
#پایان
#تنهايي_پرهياهو
#بهوميل_هرابال
Post #681
111