این آدم که تمام زندگیش با کتاب درهم آمیخته است بی کتاب و بی خمیرکردن کتاب نمی تواند باشد، نمی تواند خود را مجسم کند:او در فصل پایانی کتاب راه خود را بر میگزیند و ترجیح می دهد که دنبال روی راه سقراط باشد که در راه اندیشه و تفکرات فلسفی اش جان می سپارد.میگوید: دراین سردابه و دراین پرس، سقوط خویش را بر خواهم گزید سقوطی که عروج است.او در لحظه ای که با حقیقت نهایی بر بستر شکنجه ای ساخته دست خودش روبرو می شود ، در لحظه حقیقت، دخترک نازک اندام کولی را می بیند که اسمش را هرگز نمی دانسته. داریم در آسمان پاییزی بادباک هوا می کنیم.دختر کولی از زمین برایش قاصدک می فرستد :و من نگاه میکنم . قاصدک را می گیرد و می بیند که با خط بچگانه اسمش را روی آن نوشته است:ایلونکا
Post #677
110
