6⃣🔃
📗عقاید یک دلقک
👤هانریش بل
پدر ماری یک بار به من گفته بود: فقیر بودن چیز وحشتناکی است، اما فقط به قدر بخور و نمیر داشتن هم رنج آور است، و این همان وضعیتی است که اکثر انسان ها دچار آن هستند.
صفحه ۶۶
عقاید یک دلقک
هاینریش بل
پدر ماری: گوش کن جوان، اگر دست از فکر کردن برنداری کار دست خودت خواهی داد.
صفحه ۶۶
عقاید یک دلقک
هاینریش بل
پدر ماری گفت: اگر من هنوز آنقدر ایمان و شهامت می داشتم که بتوانم در این دنیا کاری انجام دهم، می دانی آن وقت چکار می کردم؟
گفتم: نه نمی دانم.
او گفت: جامعه ای را تشکیل می دادم که در آن فقط از کودکان ثروتمندان نگهداری و مراقبت شود، چون آدم های احمق و بی شعوری هستند که همیشه واژه ی غیر اجتماعی را برای فقرا به کار می برند.
صفحه ۶۶
عقایدیک دلقک
هاینریش بل
از اینکه ماری جسمش را پدیده ای عادی تلقی می کرد، هم باعث خوشحالی و هم باعث نارضایتی ام می شد.
صفحه ۶۶
عقاید یک دلقک
هاینریش بل
لئو وقتی باخبر شد که پدرم ده سال است معشوقه دارد شوکه شد. من هم از این ماجرا شوکه شدم اما در مورد من جنبه ی اخلاقی قضیه زیاد تکان دهنده نبود.
این واقعیت که پدرم یک معشوقه دارد، برای من شوکی بود که به جنبه ی زیبایی شناسی او ربط پیدا می کرد چون پدرم از این مسائل سر در نمی آورد. او نه آدم احساساتی و پر حرارتی است و نه اهل خوش گذراندن است.
اگر بپذیرم که آن خانم بیشتر حکم یک پرستار و یا پالایش دهنده ی روان پدرم را داشته، دیگر لفظ شورانگیز معشوقه در مورد این زن مصداق پیدا نمی کند.
صفحه ۶۷
عقاید یک دلقک
هاینریش بل
از میان آهنگسازان قدیمی بیشتر از همه به شوپن و شوبرت علاقه دارم.
معلم موسیقی مان حق داشت که موتزارت را با شکوه، بتهوون را با عظمت، گلوک را منحصر به فرد و باخ را قدرتمند می نامید.
آثار باخ به نظر من مانند یک کتاب مذهبی سی جلدی می آید که باعث شگفتی ام می شود. ولی آثار شوبرت و شوپن مانند من دارای خصلت های دنیوی هستند.
صفحه ۷۴
عقاید یک دلقک
هاینریش بل
لئو مشغول نواختن قطعه ای از شوپن بود. اگرچه آثار شوپن به لئو نمی خورد اما او انقدر خوب می نواخت که من فراموش می کردم که لئو می نوازد.
لئو دستانش را از دو طرف کمی بلند کرد و با تعجب پرسید: هانس، چت شده؟ به زیر چشمان من نگریست و از نگاهش متوجه شدم که من اشک ریخته ام، هر وقت آثار شوبرت را گوش می دهم ناخودآگاه گریه می کنم.
صفحه ۷۴ و ۷۶
عقاید یک دلقک
هاینریش بل
مستخدممان آنا، بالاخره وقتی رویش را برگرداند، با قوری قهوه به سوی من آمد و مانند راهبه ای که از یک اسقف بی آبرو و بدنام پذیرایی می کند، چشم به زمین دوخته بود.
آنا مطمئنا با توجه به غریزه ی راهبه گری اش بو برده بود که من از کجا می آمدم، در حالی که اگر سه سال تمام هم از ازدواج مخفیانه ی من با زنی می گذشت، مادرم اصلا متوجه نمی شد.
صفحه ۷۹
عقاید یک دلقک
هاینریش بل
یک بار وقتی در پارکی به پسربچه ای که گریه می کرد و گونه هایش از اشک کثیف شده بود، برای تسلی اش یک تکه شکلات به او دادم و موهای بلوندش را از پیشانی کثیفش کنار زدم که ناگهان دو زن که چیزی نمانده بود پلیس را خبر کنند، به شکل وحشیانه ای به سوی من هجوم آوردند.
پس از این اوقات تلخ احساس خیلی بدی داشتم، چون آن دو زن تمام وقت به من می گفتند: رذل کثیف حیوان صفت. برخورد آنها دقیقا به کراهت و زشتی یک آدم واقعا فاسد و هرزه و بدنیت بود که همیشه چنین افکاری را در سر می گروراند.
صفحه ۸۱
عقاید یک دلقک
هاینریش بل
#ادمینپیج
📚https://t.me/Ketab_Khom/5?single
6⃣🔃
Post #64
400
📚«کتابخوانه»ی هزارخُم | «کتابخوانه»ی هزارخُم 5⃣🔃 📗عقایدیک دلقک 👤هانریش بل 🔄محمداسماعیل زاده برخورد مادرم بسیار بی رحمانه بود چنانکه به پدرم پیشنهاد کرد تا مرا به سیاهچال بیندازد، و پدرم یکسره می پرسید که من چکاره می خواهم بشوم، و من هم می گفتم: دلقک. هر لقمه ای را که به دهانم می گذاشتم، مادرم طوری…