🔖شماره شش
حکیم عمر خیّام و رباعیّاتش
(چند رباعی خیّامانه در دستور الملوک)
دستور الملوک یا گنج الگنج، کتابی است در اخلاق عملی و آداب پادشاهی که ابوالقاسم نصر بن احمد شادانی نیشابوری در فاصلۀ ۵۰۳ تا ۵۰۸ ق تألیف کرده است. این اثر گمنام، با اینکه حدود یک قرن پیش توسط ایوانف معرفی شده، چندان مورد توجه محقّقان نبوده است. الکساندر مورتون، استاد درگذشتۀکالج مطالعات مشرق زمین و آفریقا (دانشگاه لندن)، در مقالۀ «چند رباعی خیّامانه از عصر خیّام» که به سال ۲۰۱۲م انتشار یافت، گنج الگنج را معرفی کرد و ارزش تاریخی چند رباعی خیّامانۀ آن را بر اساس دستنویس لندن یادآور شد. فاضل ارجمند بهروز ایمانی نیز در سال ۱۳۹۴ش مقالهای مستقل در مورد آن با عنوان «دستور الملوک گنجی پارسیانه از روزگار غزنوی» نگاشت و دستنویسهای کتاب را شناساند. نسخههای موجود دستور الملوک اگرچه همگی متأخّرند، اما اصالت عبارات همچنان از پس غبار روزگار و دست به دست شدنهای بی شمار، از نثر آن میتابد. از آنجا که مؤلف کتاب، همعصر و همشهری خیّام بوده است، رباعیاتی که نقل کرده، از اهمیّت جریان رباعی خیّامانه در اوایل سدۀ ششم هجری خبر میدهد. چند رباعی این کتاب را بر اساس دستنویس لندن میخوانیم. برخی از این رباعیّات، به خیّام هم منسوب است و برخی دیگر، به شاعران همروزگار او (از جمله معزی)، یا دورانی پیشتر (از جمله احمد بن حسن میمندی) تعلق دارد.
آنها که کهن شدند و آنها که نُوَند
هریک به مراد خویش گامی بدُوَند
در سفلهْ جهان، کسی نمانَد باقی
رفتـند و رویم و آنگه آیند و روَند
رفتم که در این منـزلِ بیداد بُدَن
در دست نخواهد بهجز از باد بُدَن
آن را باید به مرگِ من شاد بُدَن
کز دسـتِ اجل، توانـد آزاد بُدَن
چون نیست حقیقتِ یقیـن اندر دست
نتـوان به امیدِ شک همه عمر نشسـت
بلْ تـا ننـهیم یک زمان باده ز دسـت
در بیخبری مُرد، چههشیار و چهمست
روزی است خوش و هوا نه گرماست و نه سرد
ابر، از رخ گـُلزار همیشوید گرد
بلبل، بـه زبان پهلوی، بر گـُلِ زرد
آواز همیدهــد که: مَی بایـد خـورد!
از رنج گذشتـه، هیـچ تیمـار مدار
وز نامده، جان خویش بیمار مدار
آسان گذرد عمر، تو دشـوار مدار
یکساعته عمرِ خویش را خوار مدار
اکنون که سعادتت دهد دست بهکار
دست از طرب و نشاط و مَی باز مدار
ایـن عالم را بـه شادکامی بگذار
کس باز نیامد به جهان دیگر بار
رفته است قضا و بودنیها بوده است
از حکم بد و نیک قلم آسوده است
شادیو طرب گزین که غم بیهوده است
غم خوردنِ بیهوده کسی نستوده است
نو گشت جهان، تو نیز یاری نو کن
کین مجلس نو چون تو بسی کرد کهُن
امروز ز جام باده رانیم سخُن
کین گیتی را نه سر پدید است و نه بُن
هر یکچندی حال دگرگون گردد
گه دون، سَری و گاه سَری، دون گردد
در حیرت آنکه این همی چون گردد
دل در بر بخردان همی خون گردد
چون نیست از آنچه هست جز باد بهدست
چون هست از آنچه نیست، نقصان و شکست
انگار که هرچه هست در عالم نیست
و انگار که هرچه نیست در عالم هست
▫️ گنج الگنج، دستنویس ش ۴۷۸۶۰ دانشگاه لندن، بدون تاریخ کتابت
سیدعلی میرافضلی
.https://t.me/hezar_khom
Post #4812
494
- ❤ 5
- 👍 3
- 👏 3
- 🙏 1