ز اندازه بیرون تشنهام، ساقی! بیار آن آب را
اوّل مرا سیراب کن، و آنگه بده اصحاب را
من نیز چشم از خواب خوش بر مینکردم پیش از این
روز فراق دوستان، شبخوش بگفتم خواب را
هر پارسا را کان صنم در پیش مسجد بگذرد
چشمش بر ابرو افکنَد، باطل کند محراب را
من صید وحشی نیستم، در بند جان خویشتن
گر وی به تیرم میزند، استادهام نُشّاب را
مقدار یار همنفس چون من نداند هیچ کس
ماهی که بر خشک اوفتد، قیمت بداند آب را
وقتی، در آبی تا میان، دستیّ و پایی میزدم
اکنون همان پنداشتم دریای بیپایاب را
امروز، حالی غرقهام، تا با کناری اوفتم
آنگه حکایت گویمت، دردِ دلِ غرقاب را
گر بیوفایی کردمی یرغو به قاآن بردمی
کآن کافر اعدا میکُشد، وین سنگدل احباب را
فریاد میدارد رقیب از دستِ مشتاقان او
آواز مطرب در سرا زحمت بوَد بَوّاب را
«سعدی»چو جورش میبری، نزدیک او دیگر مرو!
ای بیبصر! من میروم!؟ او میکَشد قلّاب را.*
کلیات #سعدی، تصحیح محمد علی فروغی، غزلیات، غزل ۸ ،صص ۴۰۱_۴۰۰
https://t.me/hezar_khom/4055
Post #4056
986
📚«کتابخوانه»ی هزارخُم | «کتابخوانه»ی هزارخُم https://t.me/hezar_khom
- 👏 7
- ❤ 4
- 👍 2
- ❤🔥 1