هشتم اسفند (بیستوششم فوریه)، زادروز ویکتور هوگو
کوزت فرصت نفس کشیدن هم برای خود نگذاشت. هوا بسیار تاریک بود، اما او عادت به آمدن به این چشمه داشت. با دست چپ در تاریکی، درخت بلوط جوانی را که روی چشمه خم شده بود و معمولاً برای او مثل یک نقطهٔ اتکا بهکار میرفت جستوجو کرد. شاخهای را بهدستآورد و به آن آویخت؛ خم شد و سطل را در آب فروبرد. در لحظهای آنچنان دشوار بود که قوایش سهبرابر شده بود. هنگامی که اینطور خم شده بود، متوجه نشد که جیب پیشبندش در چشمه خالی میشود. سکهٔ «پانزده سو» در آب افتاد. کوزت نه آن را دید و نه صدای افتادنش را شنید. سطل را، که تقریباً پُر شده بود، از آب بیرون کشید و روی علفها گذاشت. چون این کار را بهانجام رساند، احساس کرد که از خستگی بهجان آمدهاست. بسیار مایل بود که همان دَم بازگردد؛ اما تلاشش برای پُر کردن سطل طوری بود که یک قدم برداشتن هم برایش محال شد. ناچار شد بنشیند. خود را روی علفها انداخت و چنباتمه زد.
چشمانش را فروبست و پس از لحظهای بازگشود، بیآنکه بداند چرا چنین میکند؛ اما جز این چارهای نداشت. کنار او، آب که در سطل حرکت میکرد، دوایری روی خود تشکیل میداد که به مارهای آتشیِ سفید شباهت داشتند.
بالای سرش آسمان از ابرهای سیاهی شبیه به دودهای متراکم پوشیده بود. بهنظر میرسید که نقاب حزنانگیز ظلمت مبهماً بر سر این کودک فرودآمدهاست. مشتری در اعماق آسمان خفته بود.
بینوایان
#ویکتور_هوگو
صفحه ۶۰۰
https://t.me/hezar_khom
Post #2772
313
- ❤ 6
- 👏 2
- 🙏 1