به نظرم هیچ کس، هیچ گاه در زمان زندگی نکرده است. در خلأ چرا، در فقدان چرا، ولی در زمان نه.
ما در خلاءای زندگی می کنیم که با واقعه ای آغاز گشته است. ما از واقعه ای به واقعه ای دیگر می رسیم و گاهی سال ها زمان لازم است تا واقعه ای به دنبال واقعه ای دیگر رخ دهد.
تماشا کردن یعنی در حاشیه بودن.
آدم وقتی درون چیزی است نمی تواند آن را ببیند و در این زندگی آدم فقط می تواند در حاشیه باشد، هیچ وقت نمی توان به طور کامل درون زندگی بود.
صفحه ١٠٧
این زندگی مانند این مرگ برای قلبی که به ما اهدا می کند خیلی تنگ است.
درون ما همیشه کسی هست که نیست. کسی که نگاه می کند و خاموش می ماند. کسی که برای او کم، خیلی کم واقعه ای رخ می دهد.
بهار ۱۹۵۱ من به دنیا می آیم و به خواب می روم. پاییز ۱۹۷۹ با تو آشنا می شوم و بیدار می شوم.
حرفه ى من نگريستن به تو و عشق ورزيدن به تو بود.
صفحه ١٠٨
فقط در سكوت مى توان به رز سرخ نزديك شد. در قلب من پيچك سياهى است و من صبر مى كنم تا به آن سرخى و روشنى تغيير رنگ دهد. من نسبت به زمانى كه تو در آن هستى هيچ شك ندارم، تو در قلب رزهاى سرخ مخفى هستى !
زير اين اشك ها، لبخندي است. همانطور كه زير اين برف سفيد، رُزهاي سرخ هستند.
در اين زندگي هيچ چيز بيهوده نيست.
در اين زندگي هيچ چيز بسته به ما نيست.
اين زندگي به ما اهدا شده و به همراه آن بسياري چيزهاي ديگر... خيلي بيشتر از آنچه كه روز مرگ مان از دست مي دهيم.
صفحه ۱۱۰
شیوه ی عشق ورزی ما از اختیار مان خارج است. روش عشق ورزی ما خیلی زود در زندگی مان شکل می گیرد و تا ابد به همان شکل باقی می ماند.
روش من این است که می گذارم همه چیز اتفاق بیفتد، می گذارم وجود داشته باشد.
نمی دانم درباره ی مرگ چه فکری می کنم. فکر نمی کنم اندیشه بتواند به چیزی تا این حد خشن دست یابد، چیزی که مانند باران بهار، شکوفه های گیلاس را از جا می کَند.
برای آنکه از این دنیا جدا شوم، کافی است توجه ام را به چیزی جلب کنم که طنین می اندازد.
صفحه ۱۱۷
یک روز تابستانی در خیابان قدم می زدم. از جلوی پنجره ی کوتاهی رد شدم، به درون پنجره نگاهی انداختم. اتاق نیمه روشن بود و یک زن و مرد یکدیگر را می بوسیدند.
این تصویر را فقط دو ثانیه دیدم و با این حال تمام طول هفته به من طراوت و نشاط می بخشید.
در این زندگی ظلمانی، روشنایی با ارزش ترین موهبت است.
صفحه ۱۱۸
بین من و دنیا، شیشه ای است. نوشتن راهی است برای گذر از این شیشه، بی آنکه بشکند .
صفحه ۱۲۰
خدايا ما را از كمال حفظ كن.
ما را از ميل به حياط آزاد ساز.
من این گریز لحظه ی آخر را دوست دارم، فراری که بر آن نامی نمی توان نهاد. در بی صبری چیزی آموزنده وجود دارد.
صفحه ۱۲۱
كتاب پاسخي است به سر و صداي دنيا.
كتاب ها از كنار سكوت مي گذرند، با آن تماس پيدا نمي كنند.
كتاب ها تقريبا به اندازه ي سكوت جالب هستند.
صفحه ١٢٣
در این زندگی مواجهه و رویارویی پیوسته با خدا، خسته کننده است .
در عشق کمی غیاب هم لازم است .
صفحه ۱۲۴
آدم وقتی وظیفه اش را انجام داد باید برود.
رفتن بخشی از همان وظیفه است، رفتن گواه انجام وظیفه است، باید هر آن چه را با هم در ارتباط قرار داده ایم به حال خود واگذاریم، نباید دخالت کنیم، باید آنها را از خود آزاد کنیم.
صفحه ۱۲۵
آن چه را که ما "من" می نامیم در حقیقت لباس دلقک است.
لباسی که از داستانهایی نقل شده و پارچه های عاریتی دوخته شده است، لباسی مبتذل و بد دوخت.
این لباس گاهی پاره میشود و به سمت جنون میرود و اگر پابرجا بماند معجزه است.
صفحه ۱۲۶
با احساس، من به خود می آویزم.
با عشق من از خود جدا می شوم، از خود کنده می شوم
احساس و مالیخولیا وقتی به وجود می آیند که ما خود را بر خود ترجیح می دهیم.
مالیخولیا و احساس از یک خود پسندی پر شور و بی حال به وجود می آید.
احساس هم مانند مالیخولیا بی پایان است، سرشار از گرداب و زوایای پنهان.
مالیخولیا گونه ی تیره ی احساس است، احساس هم مانند مالیخولیا می چسبد، آویزان می شود.
واقعیت از خلوصِ صدا ناشی میشود.
این خلوص از روشنایی قلب نشاَت می گیرد.
صفحه ۱۲۷
نوشتن راهی است برای پاسخ گفتن به زندگی.
برای پاسخ گفتن به یک موهبت، موهبتی دیگر لازم است، نه برای آنکه عدالت برقرار شود بلکه برای ادامه دادن به بخشیدن و دریافت کردن تا ابد .
دلم ميخواهد بتوانم دعا بخوانم.
دلم ميخواهد بتوانم كمك كنم.
دلم ميخواهد بتوانم تشكر كنم.
دلم ميخواهد بتوانم عشق بورزم.
دلم ميخواهد بتوانم گريه كنم.
دلم ميخواهد آنچه آموختني نيست، بدانم اما نمي دانم.
من فقط مي توانم بنشينم و بگذارم خدا يا آنكه خيلي هم متوقع نباشم، يكي از وأسطه هايش، باران، برف، خنده ي كودكان يا موتسارت براي انجام كارها به جاي من وارد عمل شوند.
صفحه ١٢۸
كودكان براي كسي كه آنها را دوست دارد و بزرگ مي كند، وقت كمي باقي مي گذارند.
صفحه ١٢٩
Post #262
178