یک جرعه کتاب
روز عیدی در فلورانس، از پنجرهام که مشرِف به اسلکهی رود "آرنو" بود، جمعیت را تماشا میکردم.
در حالی که به بالادستِ رود نگاه میکردم، همهمهای برخاست، مردم به میانهی پل دویدند و روی دیوارهی آن خم شدند و با بازوان کشیده و دستهایی که پیش آورده بودند، در آب گِلآلود رود، شیء کوچکی را نشان میدادند که روی آب شناور بود، در گردابی ناپدید و دوباره پدیدار میگشت و جریان آب آن را با خود میبرد.
به پایین رفتم. رهگذران در پاسخ سوال من گفتند که دختربچهای در آب افتاده است. دامن پفکردهاش چند لحظه او را بر روی آب نگاه داشته بود. اما اکنون ناپدید شده بود.
عجب! چگونه در میان این جمعیت انبوه هیچکس متوجه این دختربچه نشده بود تا از افتادنش جلوگیری کند؟
در همانجایی که دخترک پرت شده بود، پسری در حدود پانزدهساله، داشت به پرسشهای رهگذران پاسخ میداد. میگفت دخترک را دیده که ناگهان از روی نردهها پریده بود. او نیز در پیاش شتافته و توانسته بود بازویاش را بگیرد و چندلحظه در هوا نگاهش دارد.
مردم از پشت سرش میگذشتند بیآنکه گمانی به دل راه دهند. میخواست کمک بطلبد چون به تنهایی توان آن را نداشت که دخترک را برگرداند. اما دخترک به او گفته بود:《نه، بگذار بروم.》 و این را با چنان نالهای گفته بود که پسر سرانجام رهایش کرده بود. پسر در ضمن نقل حادثه، هقهقکنان میگریست.
من پیش خود مجسم میکردم در لحظهای که بازوی دخترک را گرفته بود و بر سر او با مرگ دستوپنجه نرم میکرد، با درک نومیدی او و سهیمشدن در آن، توانسته بود همچون دخترک، شیفتهی عشقِ نومیدانهای شود که درِ بهشت را به روی هر دو میگشود. از روی ترحم بود که رهایش کرده بود...
📕مائدههای تازه
✍#آندره_ژید
https://t.me/hezar_khom/2555
Post #2576
172
- ❤ 5
- 👏 2
- 👍 1
- 🙏 1