📍خلاصه کتاب :
#بوف_کور
#صادق_هدایت
منبع: ویکی پدیا
🔸بوف کور شناختهشدهترین اثر صادق هدایت نویسنده معاصر ایرانی، رمانی کوتاه و از نخستین نثرهای داستانی ادبیات ایران در سدهٔ ۲۰ میلادی است.
این رمان به سبک فراواقع نوشته شده و تکگویی یک راوی ست که دچار تَوَهُم و پندارهای روانی است.
کتاب بوف کور تاکنون از فارسی به چندین زبان از جمله انگلیسی، فرانسه و آلمانی ترجمه شدهاست.
🔸خلاصهٔ داستان :
تمامی رمان از زاویه دید اول شخص روایت میشود و از دو بخشِ نسبتاً جدا از هم ساخته شدهاست. این دو بخش گاه با استفاده از شباهت توصیفها و اشارهها به هم مربوط میشوند.
🔸خلاصهٔ بخش نخست :
کتاب با این جملات مشهور آغاز میشود:
«در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزواء میخورد و میتراشد.
این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد؛ چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزء اتفاقات و پیشآمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی میکنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند.
زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی توسط شراب و خواب مصنوعی به وسیله افیون و مواد مخدر است؛ ولی افسوس که تأثیر اینگونه داروها موقت و به جای تسکین، پس از مدتی بر شدت درد میافزاید».
در این بخش، اول شخص که ساکن خانهای در بیرون خندق در شهر ری است، به شرح یکی از این دردهای خورهوار میپردازد که برای خودش اتفاق افتاده.
وی که حرفهٔ نقاشی روی قلمدان را اختیار کردهاست به طرز مرموزی همیشه نقشی یکسان بر روی قلمدان میکشد که عبارت است از دختری در لباس سیاه که شاخه گل نیلوفر آبی به پیرمردی که به حالت جُوکیان هند چمباتمه زده و زیر درخت سروی نشستهاست هدیه میدهد.
میان دختر و پیرمرد جوی آبی وجود دارد.
ماجرا از اینجا آغاز میشود که روزی راوی از سوراخ رَفِ پستوی خانهاش، که گویا اصلاً چنین سوراخی وجود نداشته، منظرهای را که همواره نقاشی میکرده ، میبیند و مفتون نگاه دخترِ اثیری میشود و زندگیاش به طرز وحشتناکی دگرگون میگردد تا اینکه مغرب هنگامی دختر را نشسته در کنار درِ خانهاش مییابد.
دختر چند هنگامی بعد در رختخوابِ راوی به طرز اسرارآمیزی جان میدهد.
راوی طی قضیهای موفق میشود که چشمهای دختر را نقاشی و آن را لااقل برای خودش جاودانه کند.
سپس دختر اثیری را قطعه قطعه کرده داخل چمدانی گذاشته و به گورستان میبرد. گورکنی که مَغاک دختر را حفر میکند طی حفاری، گلدانی مییابد که بعداً به راوی به رسم یادگاری داده میشود.
راوی پس از بازگشت به خانه در کمال ناباوری درمییابد که بر روی گلدانِ راغه یک جفت چشم، درست مثل آن جفت چشمی که همان شب کشیدهبود، کشیده شدهاست.
پس راوی تصمیم میگیرد برای مرتب کردن افکارش نقاشی خود و نقاشی گلدان را جلوی منقلِ تریاک روبروی خود بگذارد شراب بنوشد و تریاک بکشد.
راوی بر اثر استعمال تریاک به حالت خلسه میرود و در عالم رؤیا به سدههای قبل بازمیگردد و خود را در محیطی جدید مییابد که علیرغم جدید بودن برایش کاملاً آشناست.
🔸خلاصهٔ بخش دوم :
بخش دوم ماجرای راوی در این دنیای تازه، در چندین سده قبل است.
از اینجا به بعد راوی مشغول نوشتن و شرح ماجرا برای سایهاش میشود که شکل جغد است و با ولع هرچه تمامتر هرآنچه را راوی مینویسد، میبلعد.
راوی در اینجا شخصِ جوان، ولی بیمار و رنجوری است که زنش که راوی او را به نام اصلی نمیخواند بلکه از وی تحت عنوان لکاته یاد میکند، از وی تمکین نمیکند. (حاضر به همبستری با شوهرش نیست ) ولی دهها فاسق دارد. ویژگیهای ظاهری «لکاته» درست همانند ویژگیهای ظاهری «دختر اثیری» در بخش نخست رمان است.
راوی همچنین به ماجرای آشنایی پدر و مادرش، که یک رقاصهٔ هندی بودهاست، اشاره میکند و اینکه از کودکی نزدِ مادر «لکاته»، بزرگ شدهاست.
او در تمام طول بخش دوم رمان به تقابل خود و رجّالهها اشاره و از ایشان ابراز تنفر میکند.
وی معتقد است که دنیای بیرونی دنیای رجالههاست. رجّالهها از نظر او «هریک دهانی هستند با مشتی روده که از آن آویزان شده است. و دائم دنبال پول و هوا و هوس میدوند».
پرستارِ راوی، دایهٔ پیر اوست که دایهٔ «لکاته» هم بودهاست و به طرز احمقانهٔ خویش، از دید راوی، به تسکین آلام راوی میپردازد و برایش حکیم میآورد و فال گوش میایستد و معجونهای گونهگون به وی میخوراند.
در مقابلِ خانه ی راوی پیرمردِ مرموز و خنزر پنزری همواره بساط خود را پهن کرده است.
https://t.me/hezar_khom
🔃1
Post #2476
254
- 👏 4
- 🙏 2
- ❤🔥 1