🔃 3⃣
و برادرانش به تدریج بزرگ شدند. اما چهره زمان، همچنان نسبت به این خانواده عبوس بود و فروغ امیدی در ظلمات زندگی آنان نمیتابید. در این ایام ژان با وجود خردسالی، به دختر تهیدستی که با برادر ولگرد خود در همان خانه میزیست پیوند محبت بسته بود.
آدا، چندان زیبا نبود، اما طنازی و عشوهگریاش کار خود را کرد و برای اولین بار قلب حساس جوان هنرمند را به دام محبت خود اسیر نمود.
در دنیای پر از لطفی که ژان برای خود پدید آورده بود، «آدا» را میپرستید و آهنگهای دلنشینی برای او میساخت. اما یک روز از قضای روزگار، به حقیقتی پی برد که از تصور آن لرزه بر اندامش افتاد: «آدا» دختری هرزه و بدکاره بود که نه تنها با عدهای از جوانان ولگرد و پست سر و سری داشت، بلکه در ساعات غیبت او، با برادرش که در محله آنها به چاقوکشی و عربدهجویی مشهور بود، نرد عشق میباخت.
این ضربت، چنان در روحیه حساس ژان مؤثر واقع شد که از آن پس دیگر در مقابل اصرار دوستانش به میخوارگی، مقاومت نورزید و مانند پدر، به میکدهها پناه برد.
به زودی مادر از این راز مخوف آگاه شد، ولی کوچکترین کاری از عهدهاش ساخته نبود. ژان برای از یاد بردن شکست خود در عشق، ساقط و منحرف شده بود و دیگر هیچ نیرویی در جهان قادر به سد راه او نبود.
دست تصادف، بار دیگر، ژان را با دایی خود روبرو گرداند:
صبحدم است و ژان مست و از خود بیخود، از میکدهای بیرون میآید و ناگهان با گوتفرید روبرو میگردد. گوتفرید که خواهرزاده خود را شناخته و از کردار او آگاهی ندارد برای تنبیهاش به تمهیدی توسل میجوید.
گوتفرید: اوه خدای من! آیا درست میبینم؟ آیا این همان «ملکوارم» مرحوم است که بار دیگر زنده شده؟
ژان، پس از چند دقیقه، دایی خود را میشناسد.
ژان: سلام دایی جان! صبح به این زودی کجا میروی؟ بیا گیلاسی با من بزن و مرا خوشحال کن.
گوتفرید: اوه، خدای بزرگ. نه، نه، من از تو میترسم. تو؟ ملکوار؟ مگر تو را مرده از آن نهر کثیف بیرون نکشیدند؟ مگر تو نمرده بودی؟ تو چگونه به فرزندانت رحم نکردی؟
ژان سخنش را قطع میکند: چه میگویی. ملکوار کیست؟ پدر من سالهاست مرده. من ژان هستم! ژان کریستف! آیا یادت نمیآید؟
گوتفرید
نه ملکوار، تو حق نداری به ژان تهمت بزنی. او وجود خارقالعادهای است. او پسری است هنرمند و روزی نابغهای بیمثال خواهد شد. او روزی در هنر خود از فرشتگان الهام خواهد گرفت. او روزی به مقامی خواهد رسید که زیباترین دختران دنیا عشق و احترام او را یه جان خواهند خرید. برو، از کنار من برو. من ژان را از این اعمال تو بری میدانم!
ضربه شدید گوتفرید، کار خود را کرد و ژان جوان به خود آمد. دست به دامان دایی خود دراز کرد که: مرا نجات بده! من خطاکارم دایی جان
گوتفرید او را یاری کرد و ژان بار دیگر مشاعر خود را باز یافت
پنج سال دیگر بدین سان سپری شد و حالا ژان، جوانی بود بلندبالا و زیبارو که به هنرمندی در دیار خود شهرت فراوان داشت. آثاری که میساخت، به گفته گوتفرید همانهایی بود که از عالم فرشتگان و ملکوت اعلی الهام میگرفت ولی هنوز در فقر و گمنامی میزیست و کسی او را نمیشناخت. یک بار که با اصرار و سماجت دوستان کنسرتی برگزار کرد، به علت مخالفت و کارشکنی دشمنان، با رسوایی بزرگی مواجه شد، به طوریکه جراید، سخت به او تاختند و منتقدی که حامی حکومت وقت بودند، او را دیوانه خواندند
این شکست و ناکامی به حدی در ژان مؤثر واقع شد که برای گرفتن انتقام از آن سنگدلان و هنرناشناسان داخل جبهه مخالف دوک شد و در روزنامه آنان در مقام دفاع از خود و ناسزاگویی به آنها برآمد و چنان در این مقام شدت عمل به خرج داد که به سرعت نامش در فهرست سیاه به ثبت رسید
این خود، در آن زمان بلای عظیمی به شمار میآمد، زیرا نهتنها راه موفقیت به رویش بسته میشد، بلکه برای او خطر جانی هم داشت. در این روزهای تلخ و محنتبار بود که شبی به طور ناشناس از دوستی، مبلغی وام گرفت و به دیدن نمایشی رفت
عدهای از هنرمندان فرانسوی نمایشنامه هاملت را بر روی صحنه میآوردند. در آن دقایقی که ژان متفکر و اندوه زده به اطراف خویش مینگریست و به انتظار نمایش نشسته بود، چشمش به دختری افتاد که در صندلی کنار او نشسته بود، چهره معصوم و نگاه آشنا و نافذ او انقلابی در درونش برانگیخت با او باب سخن گشود و تا پایان نمایش پیوسته با او در گفتگو بود اما وقتی از او جدا میشد، نه نامش را پرسیده بود و نه نشانش را میدانست. منتها، خیالش، همه جا با او بود
دو روز بعد که به قصد رفتن به فرانکفورت در ایستگاه راه آهن نشسته بود، ناگهان دختر را دید. این بار دختر زیبا، چهرهاش را غمی بزرگ در خود فرو برده بود. وقتی در کنارش آرمید و از حالش پرسید، دانست که نامش آنتوانت ژنین و شغلش آموزگاری زبان فرانسوی در خانه یکی از رجال شهر است. آن شب که از ارباب خود اجازه خواسته بود تا برای تماشای
https://t.me/hezar_khom
🔃 3
Post #2236
508
- 👍 8
- 👏 1
- 🙏 1