یک روز “وینستون” متوجه جمعیتی شد که با سر و صدای زیادی در وسط چهارراه تجمع کرده بودند.
با خودش گفت: شروع شد؛ شروع شد؛ #انقلاب شروع شد. مردم بالاخره طغیان کردند...
نزدیک شد... دو زن چاق بر سر یک قابلمه با هم درگیر شده بودند و هر یک سعی داشت آن را از دست دیگری درآورد و موهای یکی از آنها بهشدت پریشان شده بود... یک لحظه هر دو قابلمه را کشیدند و دسته قابلمه کنده شد.
وینستون با تنفر آنها را تماشا میکرد. با این حال صدایی که در آن لحظه از حنجره چندصد زن برخاسته بود به طور عجیبی قدرتمند به نظر میرسید!
چرا آنها نمیتوانستند همین فریاد را برای موضوعی واقعا مهم سر دهند؟ آنها تا به آگاهی نرسند، طغیان نخواهند کرد، و تا طغیان نکنند، به آگاهی نخواهند رسید...
📚 ۱۹۸۴
#جورج_اورول
https://t.me/hezar_khom
Post #1965
169

- 🙏 5
- ❤ 3