میلان کوندرا در رمان "بار هستی" چنین تصویری از توما می کشد: "او را می بینم که جلو یکی از پنجره های آپارتمانش ایستاده،چشمانش را به آن سوی حیاط و به دیوار ساختمان مقابل دوخته و نمی داند چه کند". توما نیز مانند زن در نقاشی از تصمیم ناتوان است؛ او با صدایی به بیرون فراخوانده شده، اما بیرون هم یک دیوار ایستاده در برابرش. این صدای چیست که توما را می خواند؟ صدای ترزا؛ صدای زنی که از خانه در روستا گریخته و بسوی او آمده؛ شاید ترزا همین زن در نقاشی است که سرانجام جرات کرده از خانه بزند بیرون. زن بسوی توما آمده به امید رهایی از زندان. توما، اما، مردد است که بتواند پذیرایش باشد یا نه! دلشوره توما بی جهت نیست: چندی بعد، توما را می بینیم که به زندانبان ترزا بدل شده؛ به همان مرد لم داده بر صندلی.
https://t.me/hezar_khom
Post #1757
125
- 👏 7