🔃5⃣
#بارهستی
#میلان_کوندرا
#پرویزهمایون_فر
تلخیص :#زهرا
آدمها وقتی جوان هستند و موسیقی زندگیشان در آغاز راه است، میتوانند تغییر جهت بدهند و موتیفهایشان را عوض کنند؛ اما اگر زمانی همدیگر را ملاقات کنند که مسنتر شدهاند، موسیقیشان کمابیش تکمیل شده است، و هر موتیف، شی و کلمهای، معنایی متفاوت برای هرکدامشان دارد.
ص ۱۶۴
زن بودن سرنوشتی بود که سابینا خود آن را انتخاب نکرده بود. چیزی را که خودمان انتخاب نمیکنیم، نمیتوانیم مزیت یا عیب بدانیم. سابینا معتقد بود که باید رفتار درستی نسبت به سرنوشت انتخابنشدهاش داشته باشد. از نظر او، طغیان علیه زن بودن همانقدر احمقانه است که افتخار کردن به آن.
ص ۱۶۵
در اولین دیدارهایشان، یکبار فرانتس با تاکید عجیبی به او گفت: «سابینا! تو یک زن هستی.» سابینا نمیفهمید که چرا فرانتس این مسئلهٔ به این آشکاری را به چنان حالتی بیان کرد که کریستف کلمب موقع کشف آمریکا داشت. کنی بعد متوجه شد که از نظر فرانتس، کلمهٔ زن، که او چنان تأکید نامعمولی را برایش اعمال میکرد، معرف یکی از دو جنس انسانی نیست؛ بلکه نشاندهندهٔ یک ارزش است. همهی زنان ارزش ندارند که آنها را زن بنامند.
ص ۱۶۵
وفاداری لیاقت قرار گرفتن در کنار تقوا را دارد: وفاداری به زندگیهایی وحدت میبخشد که به هزاران احساس آنی تقسیم میشوند.
ص ۱۶۷
خیانت. پدران و معلمان از کودکی به ما گفتهاند که خیانت زشتترین کاری است که به ذهن انسان میرسد. اما خیانت چیست؟ خیانت یعنی به هم زدن ترتیب. خیانت یعنی درهم شکستن ترتیب و گم شدن در ناشناختهها.
ص ۱۶۸
اولین خیانت جبرانناپذیر است. بعد از آن در واکنش به آن، زنجیرهای از خیانتهایی به وجود میآید که هرکدام از آنها ما را از خیانت اولیه دور و دورتر میکند.
ص ۱۷۰
_این یک دور باطل است. مردم از صدای بلند موسیقی کر میشوند؛ و چون کر میشوند، باز هم صدای آن را بلندتر میکنند.
_تو موسیقی دوست نداری؟
_نه. البته منظورم موسیقی این دوره است...
سابینا به دوران یوهان سباستین باخ فکر میکرد، وقتی موسیقی چون گلی در صحرای پوشیده از برف بیکرانی از سکوت، شکوفه میکرد.
ص ۱۷۱
در آن موقع فکر میکرد که تنها در یک کشور کمونیستی چنین بربریت موسیقیاییای حاکم است. در خارج کشور دریافت که استحالهٔ موسیقی به سروصدا، یک روند جهانی است که انسانها با استفاده از آن وارد فاز تاریخی «زشتی کلی» میشوند. زشتی کلی ابتدا با همهگیر شدن زشتی شنیداری شکل گرفت: ماشینها، موتورها، گیتارهای الکترونیک، بلندگوهای بزرگ و سوت کارخانهها. همهگیری زشتی بصری هم بزودی در پیاش آمد.
ص ۱۷۲
سروصدا یک مزیت دارد و آن این است که جلوی کلمات را میگیرد.
ص ۱۷۳
زندگی برای سابینا یعنی دیدن. دیدن به دو مرز محدود میشود: نور شدید که کورکننده است و تاریکی مطلق. شاید همین مسئله بود که او را نسبت به هرنوع افراطی بی میل میکرد. افراط یعنی مرزهایی که پس از آن زندگی به پایان میرسد، و علاقه به افراط در هنر و سیاست، حجابی است که در آرزوی مرگ است.
ص ۱۷۴
اگر در پی بینهایت هستید، کافیست چشمان خود را ببندید.
ص ۱۷۶
سابینا یکبار به خودش اجازه داد تا در جمع مهاجران شرکت کند. طبق معمول آنها بر سر این مسئله بحث میکردند که آیا باید تسلیم روسها میشدند یا نه. طبیعتاً همهی آنها در پناه مهاجرت علاقه به جنگ داشتند. سابینا گفت:«خوب پس چرا برنمیگردید و نمیجنگید؟» جوابی وجود نداشت.
ص ۱۷۷
او شعارها را دوست داشت، ولی با ناباوری متوجه شد که نمیتواند خودش آنها را فریاد بزند و چند دقیقه بعد تظاهرات را ترک کرد. وقتی در اینباره با دوستان فرانسویاش صحبت کرد، آنها تعجب کردند. «منظورت این است که نمیخواهی با اشغالگران کشورت بجنگی؟» سابینا دوست داشت به آنها بگوید که پشت کمونیسم ،فاشیسم، پشت همه تجاوزها و اشغالها، شری اساسیتر و نافذتر وجود دارد و تصویر آن شر تظاهرات مردمانی است که با مشتهای گرهکرده شعارهای مشخصی را فریاد میزنند.
ص ۱۸۷
#بارهستی
#میلان_کوندرا
#پرویزهمایون_فر
#ادامه_دارد
https://t.me/hezar_khom
🔃
Post #1742
158
- 👏 6
- ❤ 1