در بازار کهنه کنار مسجد جامع گردشی کردیم، عصرگاه بود و ساعت برو بیا. یک عطّاری سنّتی بود که گفتند قدمت سیصد ساله دارد، با قوطیهایی که ادویّه و گیاههای دارویی و موادّ دیگر در آنها میگذاشتند. بدنهی دکان پوشیده از این قوطیها بود و این مَثَل را به یاد میآورد که «توی قوطیِ هیچ عطّاری پیدا نمیشود» یعنی توی قوطیِ عطّارها همه چیز پیدا میشود. و در بزّازیها مقنعهی سیاه برای دختر بچّههای مدرسه میفروختند، و در همان مغازه سینهبندهای توری و جورابهای بدننمای نقشدار _که هرگاه بر تن کسی دیده شوند تعزير دارد_ به نمایش گذارده شده بود. همچنین «شامپو» در کنار حنا و صابون قزوین.
انسان، آفرین میگوید به استعداد ایرانی، در اینکه میتواند اینگونه تضادها را باهم رایگان کند!
در باغ «هشت بهشت» به دختر جوانی برخوردیم که چادر سیاه بر سر داشت، بَزَک کرده و چتر زده بود و آدامس میمکید و مرا به یاد «لولیتا»، قهرمانِ کتاب ناباکوف، انداخت.
سفرنامهی اصفهان، تابستان ۱۳۷۴
دکتر محمّدعلی اسلامی نُدوشن
https://t.me/hezar_khom
Post #1504
524

- 👍 1