📗وقتی بدن نه میگوید
👤گابور ماته
📝خلاصهفصل هفدهم: زیستشناسی باور 7⃣1⃣
فصل هفدهم با طرح پرسشهایی دربارهی ماهیت سلامتی و بیماری، ما را به بازنگری در باورهای راسخمان دعوت میکند. بر اساس بینشهای علمی بروس لیپتون، این غشای سلولی است که همچون مغز عمل میکند و با تفسیر پیامهای پیرامون، سرنوشت سلول را رقم میزند. باورها و ادراکات درونی ما نه تنها ساختار سلولی ما را تحت تأثیر قرار میدهند، بلکه نقش تعیینکنندهای در بروز یا پیشگیری از بیماریها ایفا میکنند.
شرح حال و سرگذشت بالینی شخصیتهای فصل هفدهم، برای تبیین تأثیر باورهای ناخودآگاه و استرس بر جسم است، سرگذشت افرادی که هر یک به گونهای با بیماریهای مزمن دستبهگریبان بودهاند:
آریس؛ هنرمند و خواننده و روشنفکر. در حدود چهلودوسالگی به بیماری اسالای (لوپوس) مبتلا بود و در اروپا بزرگ شده بود. او با پدری مستبد و غیرقابلپیشبینی زیسته بود و با باوری ریشهدار مبنی بر اینکه «باید قوی باشم» و حق ندارد از دیگران درخواست کمک کند، دستوپنجه نرم میکرد.
شیزوکو؛ زنی چهلونهساله، دارای دو فرزند بزرگ که در بیستیکسالگی برای ادامه تحصیل به کانادا مهاجرت کرد. او پس از مدتی به آرتریت روماتوئید مبتلا شد. در چهارسالگی مادرش را از دست داد و پدرش با زنداییاش ازدواج کرد. شیزوکو سالها از شوهر سرد و بیعاطفهاش جدا شد؛ مردی که او را به خاطر مراقبت از بچهها تحقیر میکرد و همواره بارهای سنگین روانی را به دوش او میگذاشت.
آلن؛ زنی مبتلا به سرطان مری که درگیر ازدواجی ناراضیکننده بود و از ناتوانی در ابراز خشم و نیازش به داشتن همسری صمیمی رنج میبرد.
لزی؛ مددکار اجتماعی پنجاهپنجساله که به بیماری کولیت و خونریزی مبتلا بود. او ریشهی بیماریاش را به استرسهای ازدواج اولش نسبت میداد. لزی پس از مرگ ناگهانی پدر و سپس مرگ برادرش بر اثر آنوریسم مغزی، ناخودآگاه نقش حامی و نجاتبخش مادر را بر عهده گرفته بود و با وسواس مراقبت از اطرافیان را وظیفهی خود میدانست تا جایی که با روانپزشک خود به گفتگو نشست تا بیاموزد چگونه «به جای یک راهنما، خودِ خدا نباشد».
دان؛ کارمندی پنجاهپنجساله که بخشی از روده بزرگش را به دلیل سرطان برداشته بودند. او از استرسهای مزمن ناشی از وظیفهشناسی بیشازحد در زندگی حرفهای رنج میبرد و معتقد بود چون توانایی نه گفتن ندارد، همهی بار کارها را به دوش میکشد.
گیلدا؛ زنی که تمام عمر احساس میکرد «خواستنی نیست» و سرانجام پس از مرگش، یادداشتهایی با عنوان «سؤالات دست راست… پاسخهای دست چپ» در آثارش کشف شد: با دست راست سوال میپرسید و با دست چپ پاسخ میداد تا از این طریق، تعارضات درون خود را واکاوی کند.
آنجلا؛ زنی مبتلا به پرخوری عصبی، افسردگی و درد بافت عضلانی دستوپنجه نرم کرده بود و پس از کاهش وزن با جراحی بایپس معده، بار دیگر با بازگشت استرس دچار افزایش وزن شد. او که حسابرس بود، از شغل خود متنفر بود زیرا احساس میکرد در مقام یک کارمند، هویت انسانیاش نادیده گرفته میشود. سرانجام پس از تشخیص سرطان، با حمایت گروههای پشتیبانی توانست مسیر زندگیاش را دگرگون کند.
#وقتیبدننهمیگوید
#گابور_ماته
✍ادمین #زهرا_م
https://t.me/hezar_khom/13631
Post #13684
670