📗قلعهی مالویل
👤روبر مرل
📝خلاصه کامل رمان
در عید پاکِ سال ۱۹۷۷، امانوئل کُمت، مدیرِ پیشینِ مدرسهای که حالا زندگیاش را به کشاورزی و دامداری پیوند زده بههمراهِ چند دوستِ قدیمی در زیرزمینِ شرابِ قلعهی قرونوسطاییِ #مالویل گرد هم میآیند؛ هم برای بطریکردنِ شرابِ تازه و هم برای گفتوگو دربارهی تنشهای سیاسیِ روستایِ کوچکِ «مالژاک». مالویل، یادگارِ جنگهایِ سدهی پانزدهم، روزگاری جاذبهای گردشگری بود، اما پس از مرگِ بازدیدکنندهای بر اثرِ ریزشِ آجر، رها شده بود تا این که کُمت، با ارثی که از عمویش به او رسید، آن را خرید و مرمت کرد؛ بیآنکه بداند همین بنایِ متروک، بهزودی به پناهگاهی برای زندهماندن بدل خواهد شد. در همان لحظهای که گفتوگوها جریان دارد، فاجعه رخ میدهد: جنگی هستهای، ناگهانی و تمامعیار، جهان را درمینوردد و دیوارهایِ سنگیِ مالویل با ضخامتی بیش از یک متر، آنان را از حرارتِ انفجار و تشعشعاتِ مرگبار مصون میدارد.
هفت نفری که در زیرزمین پناه گرفتهاند، پس از گذر از روزِ نخستِ حیرت و سکوت، به سطحِ زمین بازمیگردند و با منظرهای مواجه میشوند که زبان از وصفش عاجز است: مالژاک یکسره سوخته و به خاکستر نشسته و از جهانِ پیشین، جز زغال، استخوانِ سوخته و ویرانهای خاموش برجای نمانده است. اندکاندک روشن میشود که تنها شمارِ انگشتشماری از انسانها، آنهایی که اتفاقاً در پناهِ زیرزمینها یا غارهایِ طبیعی بودهاند، جان بهدر بردهاند و طبیعت نیز، هرچند زخمی و بیرمق، نشانههایی از تداومِ حیات را از خود بروز میدهد. در این وضعیت، کُمت که در او استعدادی غریزی برای رهبری و نوعی هوشِ دیپلماتیک نهفته است، ساماندادنِ گروه را بر عهده میگیرد تا از دلِ خاکستر، صورتِ ابتداییِ جامعهای نو سربرآورد: تأمینِ غذا، سازماندهیِ کار، کشاورزی و دامداری، آبادانیِ ویرانهها و مراقبت در برابرِ خطرهایِ طبیعی و انسانی.
با گسترشِ جستوجو، بازماندگانِ مالویل به کسانِ دیگری نیز برمیخورند؛ از جمله خانوادهای که در باتلاقی دورافتاده دوام آوردهاند و «میت»، دخترِ گُنگِ آن خانواده به جمعشان میپیوندد. سپس خبر میرسد که شهرکِ «لا روک»، در پناهِ صخرهای بلند، از نابودیِ کامل گریخته است، اما آنجا نیز بهجایِ رهایی، صورتِ تازهای از سلطه شکل گرفته است: کشیشی خودخوانده به نامِ «فولبر» با تکیه بر انحصارِ غذا و سلاح، نظمی استبدادی و ترسمحور برپا کرده و با مصادرهکردنِ ایمانِ مردم، میکوشد اقتدارِ خود را بر منطقه، از جمله مالویل، تحمیل کند. بدینسان، رمان صحنهی تقابلِ دو الگویِ حکمرانی میشود: از یکسو، عقلانیتِ جمعی و اخلاقِ همبستگی در مالویل؛ و از سوی دیگر، اقتدارِ دینینمایِ متکی بر زور، انحصار و ارعاب در لا روک. در این میدان، کُمت بهعنوانِ بنیانگذارِ امکانِ تمدنیِ تازه ظاهر میشود تا ایمان را از ابزارِ سلطه به نیرویِ کرامتِ انسانی بدل کند.
درگیریها با نیروهایِ فولبر و سپس با گروهی از نظامیانِ یاغی که لا روک را تصرف میکنند، به نقطهی اوج میرسد و سرانجام، تدبیر و توازنِ کُمت راه را برای پیروزی و تثبیتِ آیندهای ممکن هموار میکند. با این همه، پایانِ رمان، یادآور حقیقتی است: «تمدن» فقط در با بمب فرو نمیریزد بلکه ممکن است فقدانِ دانش و درمان نیز باعث نابودی تمدن شوند: دو سال پس از برقراریِ نظم و وفاق میانِ لا روک و مالویل، کُمت بر اثرِ آپاندیسیت، بیماریای که در جهانِ پیشین درمانی عادی داشت، جان میسپارد، زیرا در شرایطِ فروپاشی، امکانِ مداخلهی پزشکی فراهم نیست. پس از مرگِ او، «کولن» که جانشینش میشود، بهسببِ فقدانِ کاریزما و اعتمادبهنفس، به سویِ بدگمانی و خشونت میل میکند و سرانجام در پیِ یکی از تصمیمهایِ نسنجیده به هلاکت میرسد. در نهایت، «توماس» از یارانِ قدیمیِ کُمت، زمامِ امور را به دست میگیرد و با بازگشت به سنتِ خردورزانه و همدلانهی مالویل، جامعه را دوباره به مسیرِ دوام و بهبود میراند.
#مرل در #قلعه_مالویل که بیگمان یکی از شاهکارهایِ ادبیاتِ پساآخرالزمانی است، فاجعه اتمی را پسزمینهای برایِ هیجانِ روایی قرار نداده بلکه خواسته از آن آزمایشگاهی برایِ سنجشِ سرشتِ قدرت، معنایِ اجتماع و امکانِ زایشِ دوبارهی انسان از دلِ ویرانهها بسازد: «چه کسی زنده میماند؟» دیگر مهم نیست، باید پرسید: « بعد از هر فاجعهای، چه نوع انسانی از نو بنا میشود؟» .
#قلعه_مالویل
#روبر_مرل
💎ادمین #زهرا_م
https://t.me/hezar_khom/13230?single
Post #13233
926