«پای استدلالیان چوبین بوَد
پای چوبین سخت بیتمکین بوَد»
#مثنویمولوی؛ تصحیح موحد، دفتر اول، ص ۱۳۹، بیت ۲۱۳۷.
آیا مولوی ضد اندیشه و تفکر بوده است؟
پاسخ دقیق، نیازمند تأمل در چند سطح معرفتی است تا از هرگونه برداشت سطحی و نادرست از نگاه مولوی و دیگر عرفای معتبر، به عقل و استدلال پرهیز شود. برای روشن شدن مطلب، ابتدا باید میان نفی استدلال و نفی استقلالِ استدلال تمایز قائل شد، زیرا عرفایی چون مولوی و ابنعربی هرگز در صدد طرد عقل از ساحت معرفت نبودهاند بلکه در پی تحدید و نشانگذاری مرزهای قلمرو آن و نمایاندن نارساییهای عقلِ گفتمانی در مواجهه با حقیقتِ مطلق رفتهاند.
از منظر منطقی، بیت مذکور بیشتر متوجه نقد «قیاسِ تمثیلی» یا استدلال بر پایهی شباهتهای سطحی است که در سنت ارسطویی از ضعیفترین انواع قیاس به شمار میرود. مولوی در جایجای مثنوی خود از انواع استدلالهای عقلی به ویژه قیاسِ برهانی به فراوانی سود جسته است و این خود معتبرترین شاهد درونمتنی است که او به دنبال نفی عقل نبوده است بلکه او در صدد هشدار نسبت به کاربست نابهجای آن در حوزهیی است که از قلمرو ادراک حسی و تجربی فراتر میرود. به عبارت دیگر، او با بهکارگرفتن خودِ عقل به نقد عقلِ خودبنیاد و جزئینگر میپردازد و این همان پارادوکس خودارجاعی است که در متون عرفانی به قصد آگاهیبخشی از حد و حدود معرفت بشری به کار میرود.
در سطح معرفتشناختی نیز عرفا میان عقلِ جزوی یا گفتمانی که مبتنی بر استدلال گامبهگام و تجزیه و تحلیل است و عقلِ کلی یا شهودی که به دریافت بیواسطه و مستقیم حقیقت نائل میشود، تفاوت قائلاند. در این چارچوب، بیت مولوی ناظر به ناتوانی عقلِ جزوی در درک وحدتِ محض و امور متعالی است همانگونه که در داستان فیل در تاریکی، هر یک از حسگران بر اساس ادراک جزیی خود به نتیجهیی محدود میرسند و از حقیقت کلی بینصیب میمانند. در مقابل، عقلِ شهودی که در فلسفهی ابنعربی و مولوی با مفاهیمی چون عقلِ فعال و نورِ عقل پیوند میخورد نیازی به طی مراحل منطقی ندارد و میتواند بیواسطه به شهودِ وجودِ مطلق نایل آید. این دقیقاً همان نکتهای است که هایدگر نیز در عبارت «علم نمیاندیشد» به آن اشاره دارد، بدین معنا که استدلال علمی و عقلیِ گفتمانی در قلمرو «وجود» راهی نمیگشاید و صرفاً به شناخت «موجودات» اکتفا میکند؛ عرفا نیز استدلال را برای شناخت ذاتِ حق که نه موضوع است و نه محمول، ناکارآمد میدانند.
از حیث هستیشناختی نیز بیت مولوی بر تمایز میان راه و مقصد تأکید دارد: استدلال ابزاری است برای حرکت در زمین هموار معارف عادی، اما برای وصول به قلهی حقیقت یا گذر از اقیانوس بیکران وجود، پای چوبین آن بیتمکین میشود و تاب نمیآورد. مولوی نمیگوید که استدلال را کنار بنهیم بلکه میگوید با استدلال به نقطهیی میرسیم که درمییابیم دیگر استدلال به تنهایی کافی نیست و در آن نقطه، ایمان، ذوق، مکاشفه و شهود نقش اصلی را ایفا میکنند. این سخن با نقد کانت از عقل محض نیز همخوانی دارد، زیرا از نظر کانت عقل در محدودهی تجربهی ممکن کارایی دارد اما هنگام مواجهه با نومن یا امر مطلق به آنتینومی و تناقضگویی دچار میشود. عرفا نیز درست در همین جا کنارنهادن پای چوبین و پرواز را پیشنهاد میکنند.
عرفا در قلمرو طبیعت، اخلاقِ روزمره و معارف عادی، استدلال را نه تنها جایز که واجب میشمارند، اما در قلمرو شناخت ذات حق یا وحدت وجود، عقلِ گفتمانی را نه اینکه غلط بدانند که ناقص میبینند، چنانکه چراغ در روشنایی روز بیکاربرد میشود در حالی که در شبِ ظلمت، همان چراغ نجاتبخش است. در واقع عرفا با این بیت، استدلال مبتنی بر حس و خیال را نفی میکنند نه عقلِ کلی را و خود ایشان در تبیین آموزههایی چون وحدت وجود از استدلالهای عقلی ناب، همچون برهان بسیط الحقیقه در حکمت متعالیه صدرایی، بهرههای فراوان میبرند. بدین ترتیب، تفاوت در این است که عارف استدلال را پلهیی برای رسیدن به بام میداند نه خود بام و پس از وصولِ به مقصد، پله را رها میکند اما هرگز آن را باطل و نادرست نمیشمارد. بنابراین پاسخ پرسش اصلی منفی است: عرفای بزرگ اسلامی نه تنها ضد اندیشه و تفکر نبودهاند که با درکی ژرف از حد و حدود عقل به تبیین جایگاه حقیقی آن در نظام معرفت پرداختهاند و همواره بر ضرورت به کارگیری عقل در جایگاه شایستهی آن پای فشردهاند.
💎ادمین #زهرا_م
https://t.me/hezar_khom/13001?single
Post #13002
1.12K