📗نارسیس و گلدموند
👤هرمان هسه
📝خلاصه داستان
تأملی است حماسی و مرثیهگونه بر دوگانگیِ ازلیِ وجودِ آدمی، نبردی میانِ لوگوس (عقل) و اروس (شورِ زندگی). هسه برای روایتِ داستان، بسترِ صومعهی «ماریابرون» در قرون وسطی را برگزیده است. ماجرا با تقابلِ دو کهنالگو آغاز میشود: نارسیس، راهبی که در نظمِ فکری و انضباطِ معنوی ذوب شده و چون فانوسی دریایی، حقیقت را در انزوا میجوید؛ و گلدموند، جوانی که به تصویرِ آینهوارِ مادرِ گمشدهاش مینگرد و سرشتش با خاک، رنج، عشق و زیباییهایِ لجامگسیختهیِ جهان گره خورده است. نارسیس، که به عمقِ روانِ بشر راه میبرد، در مییابد که گلدموند نمیتواند در چارچوبِ صومعه محصور بماند. او «مادرِ بزرگ» (کهنالگویِ مبدأ و مقصد) را در میانِ دیوارهای صومعه نمییابد؛ او باید به دامنِ جهانِ بیرون پناه ببرد تا حقیقتِ خویش را در تنوعِ بیکرانِ رنج و لذت جستوجو کند. او از پیوند با زنان، مواجهه با خشونتِ مرگ و طعمِ مرگبارِ طاعون میگذرد. او «بودن» را با تمامِ تیرگیها و روشناییهایش تجربه میکند. در این مسیر، هنرِ مجسمهسازی برای او تبدیل به آیینِ رستگاری میشود؛ پلی میانِ بیثباتیِ جهان و ابدیتِ روح. گلدموند در مییابد که «زیبایی» همانِ نقطهای است که هستی و رنج به تفاهم میرسند. بازگشتِ او به صومعه، پایانِ یک دایرهیِ معرفتشناختی است. نارسیس، که اکنون در مقامِ ریاستِ صومعه است، در مییابد که عقلِ بیعاطفه، به اندازهیِ عشقِ بیخرد، ناتوان است. گلدموند، با خلقِ شاهکارِ نهاییاش (تندیسی که هم تقدسِ مریم و هم شورِ زمینیِ زن را در خود دارد) به «وحدتِ وجود» میرسد. مرگِ گلدموند در آغوشِ نارسیس، لحظهیِ وصالِ این دو نیمه است. نارسیس در سوگِ دوست میفهمد که هر دو راه، راهِ صومعه و راهِ آوارگی، در نهایت به یک سرچشمه بازمیگردند: کمال، در پیوندِ ناگسستنیِ اندیشهیِ منضبط با ضربانِ پرشورِ زندگیِ زمینی است.
#هرمانهسه
#نارسیسوگلدمون
💎ادمین #زهرا_م
https://t.me/hezar_khom/12921
Post #12922
899