📗لهیب سوزان، سربلند، آتش فروزان
👤جان اشتاین بک
📝خلاصه داستان
«لهیب سوزان»، «سربلند» یا «آتش فروزان» سه عنوان فارسی برای رمان کوتاه و تجربهگرایانهی اشتاینبک است که خود نویسنده آن را «نمایشنامهای در قالب رمان» نامیده است. رمان در سه پرده روایت میشود؛ ساختاری عامدانه تئاتری که در آن، صحنه از پردهای به پردهی دیگر تغییر میکند، اما شخصیتها، دیالوگها و کشمکش درونی ثابت میمانند.
پردهی نخست: سیرک
داستان در سیرکی دورهگرد آغاز میشود. جو سول، مردی میانسال و باتجربه، یکی از بازیگران قدیمی سیرک است که سالها روی صحنه نقش «مرد قوی» را بازی کرده. همسرش، مردخای، زنی بسیار جوانتر از او، با عشقی آرام و وفادارانه در کنارش زندگی میکند. اما در زیر این ظاهر متعادل، زخمی کهنه سرباز میکند: جو از داشتن فرزند ناتوان است. او که در آستانهٔ پیری، میراثی جز نام و خاطراتش ندارد، به وسواسی وجودی گرفتار میشود: «خون باید ادامه یابد». برای جو، فرزند، تنها راه فرار از نیستی و فراموشی است. در این پرده، دوست جوانشان، ویکتور، که او نیز در سیرک کار میکند، بیآنکه بداند، وارد هندسهٔ پیچیدهٔ این تراژدی میشود.
پردهی دوم: مزرعه
صحنه عوض میشود. اینک همان سه شخصیت را در مزرعهای دورافتاده میبینیم. جو دیگر بازیگر سیرک نیست، بلکه کشاورزی سالخورده است. اما مسأله همان است: عقیمی، و هراس از تمامشدن. جو که ویکتور را مردی سالم و نیرومند مییابد، طرحی را در ذهن میپروراند که آن را «فداکاری» مینامد: او میخواهد همسرش را به آغوش ویکتور براند تا کودکی متولد شود؛ کودکی که اگرچه از نسل او نیست، اما نام او را حمل خواهد کرد و ادامهاش خواهد داد. این تصمیم، که از نظر جو عملی قهرمانانه برای گریز از پوچی است، در عمل همچون زلزلهای خاموش، بنیان هر سه زندگی را میلرزاند.
پردهی سوم: کشتی
صحنه برای سومین بار تغییر میکند: اکنون شخصیتها بر عرشهٔ یک کشتی در دریا هستند. جو ناخدای کشتی است، مردخای همسر او، و ویکتور ملوانی جوان. طرح جو عملی شده، و مردخای باردار است. اما آنچه جو «هدیهای به خود» میپنداشت، اکنون به کابوسی بدل شده است. حسادتی سوزان، که گمان میکرد میتواند مهارش کند، حالا تمام وجودش را در آتش میسوزانَد. او به ویکتور به چشم دزدی مینگرد که نه فقط همسرش که تنها راه جاودانگیاش را ربوده است. در همین حال، مردخای نیز میان عشق به جو و حقیقت بدنِ خویش گرفتار آمده؛ زنی که خود را قربانی یک فداکاریِ معکوس مییابد. و ویکتور که با حسننیت وارد این مثلث شده، اکنون درمییابد که مهرهای در بازیِ ترسهای وجودی مردی دیگر بوده است.
در اوج داستان، تنش به نقطهٔ انفجار میرسد. جو که حسادت و مالکیت، روحش را میفرساید، سرانجام درمییابد که آنچه به نام «ادامهٔ خون» طلب میکرد، درماندگیِ «خود» در برابر فناپذیری بوده است. مردخای، با تمام عشقی که به جو دارد، به او میفهماند که پدرانگی نه در خون، که در پذیرفتن و بزرگکردن است. نوزادی که در راه است، نه «فرزند ویکتور» و نه «دارایی جو» که انسانی مستقل است و میتواند با عشقِ واقعیِ پدری بزرگ شود.
#لهیب_سوزان را باید یکی از جسورانهترین آزمایشهای فرمی اشتاینبک دانست. جابهجایی صحنهها بدون تغییر شخصیتها، تمهیدی است برای نشاندادن این حقیقت که تراژدی انسانی، وابسته به جغرافیا یا شغل نیست؛ زخمها از هر صحنهای به صحنهٔ دیگر، با آدمی کوچ میکنند. اشتاینبک در این کتاب کمحجم به کالبدشکافی مفاهیمی چون پدرانگی، مالکیت در عشق، هویت مردانه در برابر عقیمی، و هراس کهنِ انسان از ناپدیدشدن در گردباد زمان میپردازد. عنوان اصلی کتاب، برگرفته از شعر مشهور ویلیام بلیک «تایگر! تایگر! لهیب سوزان...» است و اشاره به همان آتشی دارد که در دل شخصیتها زبانه میکشد: آتشِ میل به بقا، آتشِ حسادت، و سرانجام، رهاییای که جز با سوختن به دست نمیآید.
#لهیبسوزان #سربلند #آتشفروزان
#جان_اشتاین_بک
💎ادمین #زهرا_م
https://t.me/hezar_khom/12739?single
Post #12741
535