TGViewer
📚«کتابخوانه»ی هزارخُم | «کتابخوانه»ی هزارخُم 📚«کتابخوانه»ی هزارخُم | «کتابخوانه»ی هزارخُم @hezar_khom · 15.9K subscribers
Post #12731 502
📗ذرت‌کاری
👤جان اشتاین‌بک
📝خلاصه‌‌داستان


راوی داستان #ذرت‌کاری ساکن شهری کوچک است و ماجرا را از زبان خودش و دوستش هال ویمن، برای ما روایت می‌کند. هاچ هاچینسون، کشاورز پیر، ریزنقش و قوی‌بنیه‌ای است که مزرعه‌اش در جاده‌ای شن‌ریزه، سه مایلی شهر قرار دارد. مزرعه‌ی او اگرچه کوچک است، اما در تمام منطقه، بهترین، تمیزترین و مرتب‌ترین مزرعه به حساب می‌آید. خانه‌اش همیشه رنگ‌نو دارد، درختان میوه با تنه‌هایی که تا نیمه با لیمو آغشته شده‌اند، روشنایی خاصی دارند و انبارش دائماً در حال تعمیر است. هاج زندگی را دیر آغاز کرد؛ پدرش که از جنگ داخلی با جراحتی سنگین برگشته بود، توان کار نداشت و هاج تا زمان مرگ پدر، در خانه ماند و زحمت کشید. سپس در حدود پنجاه‌سالگی با یک معلم مدرسه‌ی چهل‌ساله ازدواج کرد و صاحب پسری به نام ویل شدند. زن و شوهر هر دو کوچک‌جثه بودند و چنان در کار مزرعه با هم هماهنگ شدند که
راوی معتقد است زوج‌های موفق، کم‌کم به هم شبیه می‌شوند و یکپارچه زندگی می‌کنند.
پسرشان، ویل هاچینسون، از کودکی پسری کوچک اما به طرز چشم‌گیری قوی، بانشاط، باهوش و محبوب همه بود. او در دبیرستان شهر تیم بیسبال را راه انداخت و استعداد عجیبی در نقاشی داشت؛ طرح‌های بامزه‌ای از ماهی، خوک و گاو می‌کشید که بسیار شبیه آدم‌های اطرافشان بود. ویل پس از اتمام دبیرستان، برای تحصیل در انستیتوی هنر به شیکاگو رفت. در آنجا با هال ویمن، جوان دیگر همشهری‌شان که دانشجوی دانشگاه شیکاگو بود، رفیق شد. هال بعدها برای راوی تعریف کرد که ویل در شهر بزرگ هم به همان سرعت محبوب شد؛ خوش‌قیافه بود و صراحت لهجه‌اش همه را مجذوب می‌کرد. او تقریباً هر شب به مهمانی می‌رفت و برای تأمین هزینه‌هایش، طرح‌های کوچک و جالبش را می‌فروخت؛ طرح‌هایی که در آگهی‌های تبلیغاتی استفاده می‌شد و آنقدر درآمد داشت که برای خانه هم پول می‌فرستاد.
بعد از بازگشت هال به شهرشان، او مرتب به دیدن هاچ و همسرش می‌رفت. راوی از زبان هال می‌گوید که دیدن وابستگی عاطفی این زوج پیر به پسرشان، رقت‌انگیز بود. آنها مدام درباره‌ی ویل حرف می‌زدند و برای آینده‌اش خیالبافی می‌کردند. خودشان اهل رفت‌وآمد با همسایه نبودند و از صبح زود تا دیروقت و حتی شب‌های مهتابی بی‌وقفه کار می‌کردند. هر وقت هال به مزرعه‌شان می‌رفت، آنها دست از کار می‌کشیدند و دوان‌دوان می‌آمدند تا نامه‌ی تازه‌ی ویل را نشانش بدهند. پیرمرد فریاد می‌زد «ما نامه‌ی دیگه‌ای داریم، آقای وی من!» و همسرش که از نفس افتاده بود، همان جمله را تکرار می‌کرد. نامه‌ها همیشه با طرح‌های خنده‌داری از خیابان‌های شیکاگو، پلیس‌ها و مردم عجول تزئین شده بودند. هاچ و همسرش که هرگز به شهر نرفته بودند، مشتاقانه همه‌ی جزئیات زندگی پسرشان را از هال می‌پرسیدند. ویل مدام از آنها دعوت می‌کرد که برای دیدار به شیکاگو بیایند، اما هاج همیشه می‌گفت که نمی‌توانند؛ مزرعه پرزحمت است، باید با علف‌های هرز جنگید، از حیوانات مراقبت کرد و شیر گاوها را دوشید. فکر اینکه کسی غیر از خودشان به گاوها دست بزند یا زمین را شخم بزند، برایش رنج‌آور بود.
تا اینکه یک شب بهاری، ساعت از نیمه‌شب گذشته، تلگرافی به ایستگاه راه‌آهن رسید: ویل هاچینسون در یک تصادف رانندگی کشته شده بود. تلگرافچی خبر را برای هال آورد و هال از راوی خواست که همراهی‌اش کند تا با هم پیاده به خانه‌ی هاچنسون بروند. مسیر را در سکوت طی کردند؛ برگ‌های تازه‌ی درختان و آب جویبارها در نور مهتاب، صحنه‌هایی بودند که راوی هرگز فراموش نمی‌کند. هال به درِ خانه رفت و در زد. راوی در جا ماند. پس از لحظاتی، هال خبر را به هاچ داد. آنچه از پشت در شنیده شد، صدای گریه‌ی هق‌هق‌مانند و شیون زنانه بود. اما وقتی هاچ در را باز کرد و با ردای سفیدش زیر نور ماه ایستاد، راوی فقط کلمه‌ی «بخ» را از او شنید و خودش هم بی‌اختیار همان را جواب داد. آنها ساعت‌ها در سکوت کامل کنار جاده ایستادند و گوش سپردند، اما هیچ صدایی از خانه نیامد.
ناگهان هال به بازوی راوی زد و گفت: «نگاه کن!» دو شبح سفیدپوش از خانه بیرون زدند و به طرف انبار رفتند. هاچ که تمام روز را شخم زده بود، دستگاه دستی کاشت غله را از انبار آورد و همسرش کیسه‌ای از بذر ذرت برداشت. راوی و هال از پشت سایه‌ی انبار، با چشمانی حیران نظاره می‌کردند که آن دو، درست همان شب، زیر مهتاب و بلافاصله پس از شنیدن خبر مرگ پسرشان، مشغول کاشت ذرت شدند. این صحنه چنان مو بر تن راوی سیخ می‌کند که انگار داستان ارواح است. آنها هر دو لباس خواب بر تن داشتند و در سکوتی محض، بذرها را یکی‌یکی در ردیف‌های منظم زمین فرو می‌کردند. در انتهای هر ردیف، کنار حصار، چهارزانو می‌نشستند و مدتی بی‌حرکت می‌ماندند.


#ذرت_کاری
#جان_اشتاین_بک
💎ادمین #زهرا_م

https://t.me/hezar_khom/12727
Telegram 📚کانال تخصصی هزار خُم... 📗ذرت‌کاری 👤جان اشتاین‌بک #ذرت‌کاری داستانی تأمل‌برانگیز از سوگ، پیوند انسان با خاک و تداوم زندگی در مرگ است. ماجرا درباره‌ی هاچ هاچینسون، کشاورز پیر و همسرش است که تنها پسرشان ویل را برای تحصیل هنر به شیکاگو فرستاده‌اند. ویل با استعدادی درخشان، مایه‌ی…
  • ❤ 2
  • 💔 2
More from @hezar_khom
  1. Oct 3, 2026Post #13927
  2. Oct 3, 2026🎁 مجموعه ویژه تبادلات منتخب؛ 🚀 علمی 🥢 💬فلسفی🥢 🏦تاریخی 🌐 سیاسی 🥢 👨‍🎨 هنری 🥢 📂pd…
  3. Oct 3, 2026در«هزارخُم»با گنجینه‌ای بی‌مانندازآثار نویسندگان بزرگ‌وماندگارآشنا شوید. 📚 بهترین آرشیو م…
  4. Oct 3, 2026ز خلوت برنمی‌آیی چه حاصل به چشم تر نمی‌آیی چه حاصل ندارد حسن منظر بهتر از چشم به این منظر…
  5. Oct 3, 2026🎧 پیکِ سحری 🎤 محمد اصفهانی 🎼 استاد همایون خُرَم ✍کریم فکور یک نفس ای پیکِ سحری بر سرِ ک…
  6. Oct 2, 2026👤گراهام گرین در دوم اکتبر ۱۹۰۴ در انگلستان به دنیا آمد و در سوم آوریل ۱۹۹۱ در سوئیس از دن…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →