📗روزگاری جنگی در گرفت
👤جان اشتاینبک
📝خلاصه داستان
اثری متفاوت در کارنامهٔ جان اشتاینبک، کتابی که نه رمان است و نه داستان کوتاه، مجموعهای از گزارشهای خبریی که به روزنامهٔ نیویورک هرالد تریبون در نیمهٔ دوم سال ۱۹۴۳ بهعنوان خبرنگار جنگی در جبهههای اروپا فرستاده. این کتاب نخستین بار در ۱۹۵۸ یعنی پانزده سال پس از پایان جنگ، به شکل کتاب گردآوری و منتشر شد. اشتاینبک در مقدمهی کوتاه کتاب مینویسد: این نوشتهها را نه برای ماندگاری در تاریخ، که برای چاپ فوری در روزنامه و برای مردمی نوشته که هر روز صبح با اضطراب اخبار جبهه را دنبال میکردند.
کتاب با ورود نویسنده به انگلستان آغاز میشود؛ وقتی که نخستین بار طعم جنگ را به جای خط مقدم، در شهرهای بمبارانشده، کوچههای تاریک لندن و میان مردمی چشید که با جیرهبندی، حملات هوایی و فقدان روزانهٔ عزیزانشان زندگی میکنند. او از پادگانهای آموزشی، کشتیهای سربازبر و اردوگاههای موقت مینویسد؛ فضاهایی آکنده از انتظار، دلتنگی و شوخیهای تلخی که تنها سربازان از پسِ آن برمیآیند.
آنچه این گزارشها را از اخبار معمول جنگی متمایز میکند، زاویهی نگاه #اشتاینبک است. او بهندرت از استراتژیهای نظامی، نام ژنرالها، یا جابهجایی لشکرها مینویسد. در عوض، دوربین قلمش بر چهرهی سربازان گمنام زوم میکند: پسرکی از اوکلاهاما که عکس نامزدش را نشان میدهد، آشپزی که در زیر آتش توپخانه سوپ درست میکند، سربازی که در سنگر، نامهای به خانه مینویسد و نمیداند که خودش زودتر به خانه میرسد یا نامهاش. اشتاینبک جنگ را از کفِ سنگر، از میان گلولای، سرما، بیخوابی، و ترسی که در چشمها موج میزند روایت میکند نه سنگرهای فرماندهی.
یکی از بخشهای بهیادماندنی کتاب، شرح حضورش در جریان عملیات جزیرهٔ سیسیل و سپس پیشروی نیروهای متفقین در خاک ایتالیاست. او از دهکدههای ویران، پلهای منفجرشده، و غیرنظامیانی مینویسد که میان آوارها به دنبال بازماندهٔ زندگیشان میگردند. در یکی از قطعات تأثیرگذار، پیرزنی ایتالیایی را توصیف میکند که در میان بمباران، تنها داراییاش را که یک بز لاغر بود در آغوش گرفته و نمیگذارد کسی به آن نزدیک شود. در جایی دیگر، از شادی تلخ کودکان ناپلی مینویسد که آدامس و شکلات سربازان آمریکایی را چون گنجی قیمتی دریافت میکنند.
نکتهٔ شگفتانگیز این گزارشها، نبودِ نفرت در آنهاست. نویسنده، برخلاف بسیاری از خبرنگاران جنگی همعصرش، از دشمن هیولا نمیسازد. او حتی در یکی از قطعات، به سراغ سربازان آلمانی اسیر میرود و با آنها گفتوگو میکند؛ پسران جوانی که آنها نیز دلتنگی، ترس و آرزوی بازگشت به خانه را در چهره دارند. این نگاه انسانی، در زمانهٔ خود جسورانه بود و حتی برخی از خوانندگان روزنامه را خشمگین ساخت.
کتاب اما تنها به غم و تراژدی نمیپردازد. یکی از بخشهای شیرین و گاه خندهدار آن، روایت رابطهٔ اشتاینبک با دیگر خبرنگاران و سربازان است. او از مسابقهٔ نوشیدن ویسکی، شوخیهای رختخوابی، تلاشهای نافرجام برای تهیهٔ یک حمام آب گرم، و رقابت بر سر ارسال زودتر گزارشها به نیویورک مینویسد و با خلق این لحظات انسانی، تعادلی شاعرانه در برابر خشونت جنگ ایجاد میکند.
بیان اشتاینبک در این کتاب، بهطرز چشمگیری ساده، موجز و به دور از شعارزدگی است: نه قهرمانسازی نه رمانتیسم جنگی، در عوض، با همان نگاه دقیقی که در رمانهایش به طبیعت و انسانهای معمولی دارد، این بار جنگ را همچون پدیدهای طبیعی، بیرحم و حتی انسانی روایت میکند. جنگ در قلم او، فقط نزاعی سیاسی نیست، مجموعهای است از لحظات کوچکِ زندگی: نامهای که به مقصد نمیرسد، شمعی که در سنگر خاموش میشود، عکسی که در جیب سربازی خونی میشود و خندهای که از گلوی مردانی بیرون میزند که فردا شاید زنده نباشند و همانگونه که خود میگوید، روایتِ «جنگی» نیست که تمام شده باشد؛ روایتِ «روزگاری» است که جنگی در آن درگرفته بود و انسانها، با تمام شکنندگی و مقاومت خاموششان، از دل آن عبور کردند. #روزگاری_جنگی_درگرفت سندی ادبی است از آنچه تاریخ رسمی معمولاً نادیده میگیرد: زندگیهای کوچکی که در ماشین عظیم مرگ، بیصدا و آرام میسوزند، بیآنکه نامشان در کتابهای درسی ثبت شود. همین تمرکز بر جزء بهجای کل، همین عشق سرسختانه به زندگی در دل نابودی، اثر را به یکی از منحصربهفردترین کتابهای جنگ در ادبیات قرن بیستم بدل کرده است.
#روزگاریجنگیدرگرفت
#اشتاینبک
💎ادمین #زهرا_م
https://t.me/hezar_khom/12719?single
Post #12721
604