📗شرق بهشت
👤جان اشتاینبک
📝خلاصه کتاب(صفحه اول)
رمان #شرق_بهشت نوشتهٔ #جان_اشتاین_بک که در سال ۱۹۵۲ منتشر شد، یکی از بلندپروازانهترین و شخصیترین آثار اوست. داستان در درهٔ سالیناس در کالیفرنیا میگذرد، همان جایی که خود نویسنده در آن زاده شد و در این رمان، دره نه فقط یک مکان جغرافیایی، بلکه فضایی نمادین و تاریخی میشود. راوی، که نسخهای جوان از خود اشتاینبک است، دره را با کوههای گابیلان در شرق و سانتا لوچیا در غرب توصیف میکند؛ یکی سرخ و تیز، دیگری تاریک و مهربان. این چشمانداز، بستری اسطورهای میشود برای روایتی که در دل خود داستان هابیل و قابیل را بازآفرینی میکند. رمان زندگی دو خانوادهٔ اصلی، ترسک و همیلتون، را از اواخر قرن نوزدهم تا سالهای پس از جنگ جهانی اول دنبال میکند و در خلال این روایت چندنسلی، به پرسشهای بنیادین اخلاقی دربارهٔ خیر و شر، گناه، آزادی اراده و امکان رستگاری میپردازد.
خانوادهٔ همیلتون، که برگرفته از خانوادهٔ مادری اشتاینبک است، نخستین بار در داستان پدیدار میشوند. ساموئل همیلتون، پدرسالاری ایرلندی با روحی شاعر و دستانی خلاق، همراه با همسر سختگیرش لیزا و نه فرزند، در خشکترین و بیحاصلترین زمین دره زندگی را آغاز میکنند. آنها فقیرند اما سرشار از زندگی، عشق و خردی زمینی. در کرانهٔ دیگر، خانوادهٔ ترسک در کنتیکت شکل میگیرد. سایرس ترسک، سربازی بازنشسته و جاهطلب، دو پسر دارد: آدام، مهربان و آرام، و چارلز، خشن و سرشار از خشم. سایرس آدام را به چارلز ترجیح میدهد و همین نابرابری، بذر رقابتی برادرانه میکارد که چون زخمی کهنه، تا نسلها ادامه مییابد. چارلز در کودکی آدام به قتل او میکوشد، اما این رقابت هرگز به مرگ نمیانجامد. آدام به ارتش میپیوندد و سالها سرگردان میشود، تا سرانجام به خانه بازمیگردد و با میراثی مرموز از پدر، راهی کالیفرنیا میشود.
در مسیر، آدام با کتی ایمز آشنا میشود؛ زنی با چهرهای فرشتهوار و روحی ناقصآفریده. کتی از کودکی فاقد هرگونه همدلی است؛ چشمانش هیچ پیامی ندارند، نه عشق، نه نفرت، نه هیچ چیز انسانی. اشتاین بک او را نه شریری که شر را انتخاب میکند، بلکه موجودی توصیف میکند که اساساً ظرفیت خیر در او آفریده نشده است. کتی از آدام میگریزد اما بهدلیل بارداری، ناچار به او تن میدهد. پس از تولد دوقلوها، کالب و آرون، او به شانهٔ آدام شلیک میکند و میگریزد. نام خود را به کیت تغییر میدهد و در سالیناس، صاحبخانهٔ فاحشهخانهای میشود که به مرکز پستترین و فاسدترین اعمال شهر تبدیل میشود. او معشوقهاش، فای، را بهآرامی مسموم میکند تا همهچیز او را به ارث ببرد. آدام که از فرار کتی در هم شکسته، ماهها بیآنکه به پسران تازهزادهاش نامی بدهد، در خود فرو میرود. این لی، خدمتکار چینیتبار خانواده، و ساموئل همیلتون هستند که او را به زندگی بازمیگردانند. ساموئل بهگونهای معنوی آدام را به خود میآورد و لی، با خردی بینظیر، در کنار او میماند.
پسران را کالب و آرون مینامند، نه قابیل و هابیل، هرچند گفتوگو بر سر همین نامها، نخستین بارقههای مفهوم محوری رمان یعنی «تیمشل» را میگشاید. آدام، ناآگاهانه، آرون را بر کال ترجیح میدهد. آرون زیبا، بلوند و پاکسرشت است و در نگاه پدر نماد خیر و پاکی محسوب میشود. در مقابل، کال تیرهمو و پیچیده است و از کودکی با احساس گناه، حسادت و اضطراب درونی دستوپنجه نرم میکند و بیم دارد که سرشت تاریک مادرش را به ارث برده باشد. کال در نوجوانی راز مادر را مییابد اما آن را از پدر پنهان میدارد. آرون با ابرا بیکن، دختر خانوادهای محلی، نامزد میشود؛ عشقی آرمانی و سادهانگارانه. اما کال، با تمام پیچیدگیهایش، در تنهایی عمیقی فرو میرود. شبی او به فاحشهخانهٔ مادر سر میزند و زشتی مطلق را با چشم میبیند. در همین حال، آدام سرمایهاش را در پروژهای جاهطلبانه برای حمل کاهو با قطار از دست میدهد. کال، برای جبران و جلب محبت پدر، در تجارت لوبیا در زمان جنگ سود کلانی بهدست میآورد و میکوشد آن را بهعنوان هدیه به پدر تقدیم کند. اما آدام این پول را که حاصل سودجویی از شرایط جنگی است، نمیپذیرد و آن را نادرست میداند. این واکنش برای کال ضربهای عاطفی شدید است و در نتیجهٔ خشم و سرخوردگی، او راز گذشتهٔ مادرشان را برای آرون فاش میکند. آرون که جهان را ساده و پاک میپندارد، این حقیقت را تاب نمیآورد؛ خانه را ترک میکند، به ارتش میپیوندد و اندکی بعد در جنگ کشته میشود.
#شرق_بهشت
#جان_اشتاین_بک
#خلاصه_کتاب
💎ادمین #زهرا_م
https://t.me/hezar_khom/12601
1⃣📄⤵️
Post #12602
745