با سکوتی، لبِ من
بسته پیمانِ صبور ــ
زیرِ خورشیدِ نگاهی که ازو میسوزم
و بهنفرت بستهست
شعله در شعلهٔ من،
زیرِ این ابرِ فریب
که بدو دوخته چشم
عطشِ خاطرِ این سوختهتن،
زیرِ این خندهٔ پاک
و وردِ جادوگرِ کین
که به پای گذرم بسته رسن…
آه!
دوستانِ دشمن با من
مهربانانِ درجنگ،
همرهانِ بیره با من
یکدلانِ ناهمرنگ…
من ز خود میسوزم
همچو خونِ من کاندر تبِ من
بیکه فریادی ازین قلبِ صبور
بچکد در شبِ من
بسته پیمان گوئی
با سکوتی لبِ من.
سرودهٔ « صبرِ تلخ » سال ۱۳۳۰
مجموعه آثار #احمد_شاملو، دفتر یکم ،ص ۱۱۲
https://t.me/hezar_khom
Post #1176
68