جهان را بنگر سراسر
که به رختِ رخوتِ خوابِ خرابِ خود
از خویش بیگانه است
و ما را بنگر
بیدار،
که هُشیوارانِ غم خویشایم.
خشمآگین و پرخاشگر
از اندوهِ تلخِ خویش پاسداری میکنیم،
نگهبانِ عبوسِ رنجِ خویشایم
تا از قابِ سیاهِ وظیفهئی که بر گِردِ آن کشیدهایم
خطا نکند.
و جهان را بنگر
جهان را
در رخوتِ معصومانهٔ خوابش
که از خویش چه بیگانه است!
ماه میگذرد
در انتهایِ مدارِ سردَش.
ما ماندهایم و
روز
نمیآید.
شعر هجرانی ۴، شبِ «ایرانشهر»
ازدفترِ: ترانههایِـکوچکِـغُربت
۲۳ آذر ۱۳۵۷، لندن، مجموعه آثارِاحمد شاملو،دفترِیکُم شعرها، ص ۸۱۴
https://t.me/hezar_khom
Post #1166
64