قصه های شیخ اشراق
شهاب الدین یحیای سهروردی
#فی_حقیقة_العشق
حُسن مدّتی بود که از شهرستان وجودِ آدم رخت بربسته بود و روی به عالَمِ خود آورده و منتظر مانده تا کجا نشانِ جایی یابد که مُستَقَرِّ عِزِّ وی را شاید .
چون نوبتِ بوسف درآمد ، حُسن را خبر دادند .
حُسن حالی روانه شد .
عشق آستینِ حُزن گرفت و آهنگِ حُسن کرد .چون تنگ درآمد ، حُسن را دید خود را با یوسف برآمیخته ، چنان که میان حُسن و یوسف هیچ فرقی نبود . عشق حُزن را بفرمود تا حلقه ی تواضُع بجنباند .
از جَنابِ حُسن آوازی برآمد که 《کیست؟ 》
عشق به زبانِ حال جواب داد که 《 چاکر به بَرَت خسته جگر باز آمد / بی چاره به پا رفت و به سرباز آمد .》
حُسن دستِ استغنا به سینه ی طلب باز نهاد .
عشق به آوازی حَزین این بیت برخواند : 《 به حَقِّ آن که مرا هیچ کس به جایِ تو نیست /جفا مکُن که مرا طاقت جفای تو نیست . 》
حُسن چون این ترانه گوش کرد ، از روی فراغت جوابش داد 《 ای عشق، شد آن که بودمی من به تو شاد / امروز خود از توام نمیآید یاد.》
عشق چون نومید گشت ، دستِ حُزن گرفت و روی به بیابان حیرت نهاد و با خود این زمزمه می کرد : 《 بر وصلِ تو هیچ دست پیروز مباد / جُز جانِ من از غم تو با سوز مباد ! اکنون در انتظار روزم برسید / من خود رفتم ، کسی به این روز مباد ! 》
حُزن چون از حُسن جدا ماند ، عشق را گفت :《 ما با تو بودیم در خدمتِ حُسن و خرقه از او داریم و پیرِ ما اوست . اکنون ما را مَهجور کردند ، تدبیر آن است که هر یکی از ما روی به طرفی نهیم و به حُکم ریاضت سفری برآریم ، مدّتی در لگدکوبِ دوران ثابت قدمی بناییم و سر در گریبان تسلیم کشیم و بر سَجّاده ی مُلَمّعِ قضا و قَدَر رکعتی چند بگزاریم . باشد که به سعیِ این هفت پیرِ گوشه نشین که مربّیانِ عالَمِ کَون و فسادند ، به خدمت شیخ بازرسیم .》
چون بر این قرار افتاد ، حُزن روی به شهرِ کَنعان نهاد و عشق راهِ مصر برگرفت .》
#ادامه_دارد .....
Post #101
399
📚«کتابخوانه»ی هزارخُم | «کتابخوانه»ی هزارخُم قصه های شیخ اشراق شهاب الدین یحیای سهروردی #فی_حقیقة_العشق چون آدم خاکی را بیافریدند ، آوازه در ملاٌ اعلا افتاد كه از " چهار مخالف خلیفه ای ترتیب دادند " ناگاه ، نگار گر تقدیر پرگارِ تدبیر بر تخته ی خاک نهاد .صورتی زیبا پیدا شد .این چهار طبع را که دشمنِ…