۸. اولین اختلاف زاویهای که با منطق صوری میتوان داشت در مورد مفاهیم سوالناپذیر است. بدون اتکای بر این مفاهیم چگونه میتوان چنین بنیادی برپا کرد؟ همانطور که در نشست ۱۲۳ حکمت نامتناهی توضیح داده شد؛ اگر ما امکان درک و دانستن و سوالاتی از این قبیل را از طریق
"مفاهیم سوالناپذیر" حل نکنیم چگونه میتوان بنیان شناختی بنا کنیم؟
۹. در نشست ۱۲۴ (فراتر از شناخت) و نیز در نشست ششم (بنیاد شناخت ذهنی) توضیح داده شد که
اصل شناخت انسان و تصور ذهنی که از آن دارد و همه چیزی که در مورد آن میگوید مانند همه دریافتهای انسان، خود زاویه و نسبتی از واقعیت است و امکان احاطه انسان بر عینیت بیرونی وجود ندارد و هیچ درک وشناختی از انسان در این نشئه از این قاعده مستثنی نیست و از جمله اصل درک انسان از شناخت و شناخت ذهنی و ذهن و هر چیز دیگری که بنیان منطق صوری میتواند بر آن بنا شود. این نگاه به معنی است که زاویه دومی ایجاد شده و برخلاف نگاه مطلق منطق صوری همه آنچه که این بنیان و تمام تبیین و توضیحی که در آن جود دارد از این نسبیت بیبهره نخواهد بود.
در مورد فراتر از شناخت هم مسائل دیگری در این رابطه وجود دارد که در زمان خود باید به آن پرداخت.
۱۰. در نشستهای ششم و هفتم در مورد شناخت ذهنی و عینی توضیحاتی بیان شده و اینکه انسان همزمان با شناخت از طریق ذهن و تصورات و تصدیقات آن شناخت مستقیمی از واقعیت دارد و برخلاف نگاه منطق صوری که مرز کاملی بین این دو -با عنوان علمهای حصولی و حضوری- میکشد، این دو به موازات هم قرار دارد وبدون شناخت مستقیم از عینیت هرگز امکان
"اعتباربخشی" به
"شناخت از طریق ذهن" وجود ندارد.
۱۱. آیا مرز بین تصور و تصدیق به همین شفافی است که در منطق صوری بیان میشود؟ حتی بدون اتکای به باورهای "حکمت نامتناهی" هم این مرز قابل خدشه است. تصورات ما -حداقل در بسیاری از موارد- آغشته به تصدیق است همانطور که تصدیقات ما میتواند تصوری تجزیهشده باشد. وقتی شما تصوری از سیب قرمز دارید، این تصور تفاوت اندکی با این گزاره دارد که "سیب قرمز است" در واقع این اعتبار ذهنی فرض شده منطق صوری است و در عالم ذهنی چندان مرزی بین این دو نیست. همینطور وقتی گزاره "این مرد عالم است" را در نظر میگیرید به احتمال بسیار تصوری از فرد عالم و دانشمندی دارید و در ذهن شما این تصور اصل است اگرچه برای بیان و توضیح و اثبات آن برای مخاطب نیازمند این گزاره هستید و راهی غیر از گزاره تصدیقی ندارید.
منظور رد تقسیم بندی منطق صوری در مورد تصور وتصدیق نیست، بلکه منظور نسبی بودن ترتب تصدیق بر تصور و سلسله شناختی است که این منطق بیان میکند. در واقع منظور نسبیت این بنیان منطقی است و خدشه در مرزهای کلیشهای آن است.
۱۲. در بند ۱۰ توضیحی به نقل از نشستهای قبلی حکمت بیان شده که شناخت ذهنی و عینی به موازات یکدیگر در جریان است و اگر نگوییم که رابطهای متقابل برقرار است حداقل این ضروری است که بدون شناخت عینی امکان اعتبار دادن به شناخت ذهنی وجود ندارد. از اینجا روشن میشود که تفاوت بین شناختهای بدیهی و نظری مانند دو حوزه مجزا با ماهیتی متفاوت نیست. این دو شناخت مانند دو سر طیف است که یک سر آن شناختهای کاملا بدیهی است که رابطهای بسیار نزدیک بین این دو شناخت برقرار بوده و شناخت ذهنی کاملا برآمده از رابطه شناختی مستقیمی است که انسان از واقعیت و عینیت دارد و در سر دیگر این طیف شناختهای پیچیده نظری است که برداشت و شناخت عینی انسان با فاصلهای بسیار به تصور ذهنی تبدیل شده و پیچیدگی نظری آن عامل اشتباه و خلط بسیار است و اعتبار سنجی آن با سهولت امکان ندارد.
این رابطه در مورد مفاهیم سوالناپذیر به مرحله فراتر از شناخت نزدیک میشود و تنها با آن فرایند امکان درک انسان فراهم میشود.
۱۳. همانطور که در شماره پنجم بند دوم این متن توضیح دده شد "ماهیت اشیاء" و تقسیم به "ذاتی و عرضی" از بنیانیترین ارکان منطق صوری است که بدون این رکن دستگاه منطقی آن از کار خواهد افتاد.
اما در نشست ششم حکمت (بنیادشناخت ذهنی) بررسی شده که:
".....در یک زاویه دید و نگاه انسان به یک عین خارجی، تصویری از شی نشان داده میشود و زاویه دیگر، تصویر و نگاهی دیگر و همین طور زوایای دیگر نگاهها و تصاویر دیگری از عینیت شی را بیان و مصور مینماید. هرکدام از این "معلومهایی که ما را در شناخت بخشی از یک شئ عینی رهنمائی میکند" را میتوان یک "بُعد معرفتی" از آن شئ عینی دانست. .....
.... تعداد ابعاد شناختی در هر شئ عینی بینهایت است و هرگز ما نمیتوانیم به نقطهای برسیم که دیگر "زاویه جدید برای نگریستن" و "سوالی برای پرسیدن" در مورد یک شی وجود نداشته باشد......"
و در ادامه: