☀️ صبح یکی از روزهای آذرماه، در یکی از سالهای دورهٔ دبیرستان، در اتوبوس نشسته بودم و در ذهنم درسهای روز را مرور میکردم.
یکی از دو دانشآموزی که از چند دقیقه قبل مشغول جر و بحث بودند، کلاه دیگری را از سرش برداشت و پرتاب کرد. کلاه در انتهای اتوبوس و کنار من روی زمین افتاد. دانشآموز صاحب کلاه نگاهی به من کرد؛ انگار انتظار داشت آن را برایش پرتاب کنم. واکنشی نشان ندادم.
مرد میانسالی که در ردیفِ کناریِ آنها نشسته بود، با لبخند نگاهشان کرد، به انتهای اتوبوس آمد، کلاه را برداشت و برای صاحبش برد.
✅ در جایی که من زندگی میکردم، این رفتار کمیاب بود.
به سمت درِ اتوبوس رفت. به محض باز شدن در، پیاده شد؛ در همان ایستگاهی که من پیاده شدم. نگاهش کردم که با فاصلهٔ کوتاهی جلوتر از من وارد مدرسه شد. تا آن روز او را ندیده بودم، یا دستکم متوجه حضورش نشده بودم. در روزهای بعد هم بهندرت میدیدمش که از کلاسهای درس بیرون بیاید؛ گویی معلم باشد.
💫 در یکی از جلسات سال سوم دبیرستان، معلم عربی برای آنکه نمونهای از جدیت در دوران تحصیل به ما معرفی کند، گفت یکی از معلمان این مدرسه، زمانی که دانشآموز دورهٔ پیشدانشگاهی بوده، به همکلاسیهایش عربی درس میداده!
وقتی نامش را گفت، او را شناختم. پیش از آن، در کلاسهای آمادگی المپیاد ریاضی، یکی دو بار نامش را بهعنوان ✜معلمی استثنایی در هندسه✜ شنیده بودم.
Post #23026
397
Forwarded from سیستانلرنینگز
- ❤ 9
- 👏 1