#پارت_۲۴۴
شیرین از سر خوشحالی خندید و گفت:
-خب نسرین خانم داره آزاد میشه دیگه...
من میدونستم که امیرسام تو جریان هیچی قرار نداره.یعنی ماخودمون نخداستیم کسی از این اتفاق باخبر بشه.
مثل درو همسایه ها...
مثل امیرسام که از دیشب واسه من تبدیل شد به غریبه ترین آدم دنیا!
کلاه کاسکتش رو خیلی آروم پایین گرفت و بعد چشمهای تنگش و کشیده اش رو تنگتر کردجوری که تبدیل شد به یه خط صاف....
همون چشمهایی که با چشمهای پدرش مو نمیزدن.
تعجب کرده بود و این تعجب تو لحن و صداش هم موقع سوال پرسیدن کاملا مشخص بود :
-میخواد آزاد بشه؟ مگه حبسه!؟
ننجون آهی کشید و بعد دستشو افسوس وار و پر حسرت روی رون پاش بالا و پایین کرد و بعدهم گفت:
-هیییبیی چیبگم ننه...چیبگم که همچی درد و آهه! نسرین ...دخترمو میگم مادر ساتو...با شوهرش مظفر دعواش گرفت.مظفر خدانیامرزی همیشه این گل دختر معصوم منو سر هیچ و پوچ میزد...این آدم همیشه دست بزن داشت.ساتوی مظلوم من رو هم وقتی بچه بود زیاد میزد واسه همین یکم که قد گرفت پاشد و اومد پیش خودم که باخودم زندگی بکنه...
مکث کرد.اشک کنج چشمهاش رو با پره روسریش خشک کرد و بعد ادامه داد:
-هییی ننه....چیبگم از اون شب شوم...مظفر که الهی خیر نبینه باز افتاد به جون نسرین و تا تونست سر اینکه چرا ساتو نمیشه زن یکی از غول تشنهاش گرفتش به باد کتک.نسرین هم با گلدون به ضربه به سرش زد و همون ضربه باعث شد مظفر بره تو کما و بعدهم فوت کنه ....از این ماجرا خیلی وقته میگذره...
ما ماه ها درگیرش بودیم.
واسه نسرین حکم قصاص بریدن چون پسرای اون شمر ذی الجوشن تقاضای قصاص کردن اما الان...
رو صورتش رونجورش یه لبخند عریض نشد.اشک تو چشمهاش درخشید و رو به امیرسام که کنجکاوانه منتظر شنیدن ادامه ی حرفها بود گفت:
-سه میلیارد میخواستن ننه این خدانشناسها! سه میلیارد
امیرسام دستی روی صورت صاف و صوفش کشید و پرسید:
-چی!؟ سه میلیارد...مگه باباش بروسلی بوده!؟
غلام وشیرین باهم خندیدن اما با چشم غره ی ننجون هردو خیلی سریع ساکت شدن.ننجون هم ادامه داد:
-آره ننه...3میلیارد خواستن! به ازای هرپسر یه میلیارد...ننه من همون موقع بود که باخودم گفتم حتمی دختر بیچاره ام اعدام میشه آخه ما سه میلیونشم نمیتونستیم جور کنیم چه برسه به سه میلیارد!
امیرسام کنجکاوانه پرسید:
-اگه سه میلیارد خواستم چه جوری نسرین خانم قراره آزاد باشه!؟ منصرف شدن از پولشون!؟
اصلا دوست نداشتم امیرسام واسمون دلسوزی بکنه.
هرچند اون اصلا دوست نداشت.
بهتر بود بگم علاقه ای به اینکه اون سرگذاشت سخت ما و اوضاع این روزهای تلخمون رو بشنوه نداشتم داسه همین گفتم:
-ننجون چرا همه چیزو واسه همه کس میگی!؟
ننجون سرش رو به آرومی برگردوند سمتم و گفت:
-واااا...امیرسام که هرکی نی...
اخم کردم.صورتم درهم شد و عبوس.انگشتامو توهم قفل کردم و گفتم:
-چرا هرکی نی؟ اونم هرکیه...غریبه اس! کس و کارمون نیست....
هرسه که نه...هرچهارنفرشون سرهاشون رو به سمتم برگردوندن و بهم خیره شدن.
چون نگاه هاشون سنگینی میکرد برام لب گزیدم و رومو سمت دیگه ای برگردوندم تا باهاشون چشم تو چشم نشم....
@harimezendgi👩❤👨🦋
Post #44356
810