#پارت_۲۴۳
سرمو بالا گرفتم و با لبخندی تلخ خیره شدم به غلام که سرخوشانه می رقصیدو آواز میخوند:
-می جان یاری دگوده بو قبای گالشی آها بگو....
امر بجار بومه بو زحمت بکشی
می چلچرانه ویه ویه
امشو شیمی خونه ور شیرینی خورانه!
بالا و پایین پرید و اومد سمتم.چشمهاش روی صورت دل مرده ام به گردش دراومد.لپمو کشید و گفت:
-چندی مه پوتس وا بکنم می پرتقاله آها بگو
چندی نگاه وا بکنم بلندی بالا ره
بالاخره به لبخند زدم تا بیخیالم بشن.شابدم باید توی این خوشی شریک میشدم.
من عمیقا خوشحال بودم فقط دلشکستگیم بابت چیزایی بود که دیشب از امیرسام شنیده بودم و همچنان نتونسته بودم فراموششون کنم.
شیرینی که دست پیزد و با غلام همرتهی میکرد شونه اص رو به شونه ام زد و گفن:
-ایییییییییی تی بلا می سرررررررر....بخند دیگه.بخند خوشحال باش.
اونقدر بهم سقلمه زد که لبهام رو از هم فاصله دادم و خمدیدم اما این خنده عمری طولانی نداشت چوم همون موقع در باز شد و امیرسام سوار بر موتورش اومد داخل!
درست چندقدم پایینتر از ما موتورش رو نگه داشت.
جالب اینجا بود که فوزیه هم ترک موتورش نشسته بود.
لبخندم با دیدن امیرسام از روی صورتم پر کشید.
موتور رو خاموش کرد و پیاده شد.
ابروهام رو درهم کشیدم و ازش رو برگردوندم.
چقدر ولم میخواست یه سیلی محکم به تلافی تمام کارهاش به گوشش بزنم.
به تلافی تمام حرفهای دیشبش.
قدم زنان اومد سمتمون وخطاب به غلام که همچنان درحال رقصیدن بود گفت:
-چیه غلومی....کبکت خروس میخونه!؟
وقتی من با سگرمه های توی هم و نگاهی سراسر نفرت چشم دوخته بودم به جایی که اونو نبینم غلام خوش خوشان جواب داد:
-چرا خوشحال نباشم آقا...معجزه شده معجزه!
امیرسام که کلا در جریان هیچی قرار نداشت دوباره پرسید:
-چه معجزه ای!؟
شیرین از سر خوشحالی خندید و گفت:
-خب نسرین خانم داره آزاد میشه دیگه...
@harimezendgi👩❤👨🦋
Post #44346
970