#پارت_۲۴۲
جواب من هردو رو صم بکم کرد....
اونا همون واکنشی رو بروز دادن که قابل حدس بود.
من خودمم هنوز باورم نمیشد هرچند قرار بود بهای سنگینی رو براش بپردازم!
غلام درحالی که دستشو گذاشته بود روی کلاهش تا از سرش نیفته بدو بدو به سمتم ما اومد و پرسید:
-چیه چیشده؟ یارو آقا سیکه کی بود؟ لامصب ماشین زیرپلش اونقدر گرون و خوگشله آدم اصلا حیفش میاد همچین ماشین عروسکی رو باخودش بیاره بیرون!
شیرین رو به من، متحیر پرسید:
-شوخیه ؟
سرمو به طرفین تکون دادم و بیتوجه به شالی که افتاده بود روی شونه هام جواب دادم:
-نه اصلا! شوخی نیست!
شیرین خیلی محکم گفت:
-هست! ما نداریم روی هم سه میلیون هم جمع کنیم بعد چه جوری سه میلیارد پول دادی واسه آزادی مادرت!؟
حرف از سه میلیارد که شد پچ پچ ها و نه نمیشه های غلام و شیرین هم شروع شد.ننجون هم که فقط با حالتی شوک تماشام میکرد.
دروغی که از قبل آماده اش کرده بودم رو به زبون آوردم و گفتم:
-یه خیر پیدا شده و این پول رو داده...
نپرسین کیه و چیه و چیکارس چون خودمم نمیدونم....فقط مامان آزاد میشه.خیلی زود هم آزاد میشه!
غلام کلاهشو انداخت رو هوا و گفت:
-ای جوووون! اینکه خوبه!
اون شروع کرد رقصیدن.شیرین دست میزد براش و ننجون خداروشکر میکرد.
حال من اما چرا گرفته بود!؟
شاید چون از این به بعد بیشترین زمانم رو باید کنار مردی میگذروندم که ذره ای بهش علاقه نداشتم.
سرمو بالا گرفتم و نگاهی به سمت اتاقهای امیرسام انداختم.
نمیدونم چرا با اینکه دلم ازش شکسته بود اما همچنان ته قلبم دوستش داشتم.
ولی نه....
این عشق باید از یه جایی به بعد سرنگون بشه.
من نمیخواستم دورادور کسی رو دوست داشته باشم که اونطور تفکراتی رو داره....
این حس باید تموم میشد.باید...
شیرین شونه ام رو تکون داد و با لهجه ی قشنگش گفت:
-آ د بخند دخترجان! خوشحال باش مامانت داره آزاد میشه هااا....
سرمو بالا گرفتم و با لبخندی تلخ خیره شدم به غلام که سرخوشانه می رقصیدو آواز میخوند
@harimezendgi👩❤👨🦋
Post #44336
733