#پارت_۲۴۱
آخرین برگه رو هم امضا کردم و دادم دستش.
نم نمیداد.هر سوالی هم می پرسیدم کوتاه و مختصر و تک کلمه ای جوابم رو می داد.
اما من نمیتونستم صبور باشم برای همین باز پرسیدم:
-میشه بپرسم مادرم کی آزاد میشه!؟
حین جمع کردن وسایل و پرونده ها و کاغذهای پیش روش جواب داد:
-به زودی! نگران نباشید...همچی داره سریع پیش میره.من دارم تمام تلاشم رو میکنم که از بابت جنبه ی عمومی جرم هم مادرتون حبسی نکشن...مبلغ درخواستی خانواده ی مقتول هم تمام و کمال پرداخته شد و اونها از حکم قصاص منصرف شدن!
متحیر لب زدم:
-و...واقعا!؟
جدی و صریح جواب داد:
-بله...روند آزادی خیلی سریع داره جلو میره! نهایت تا پسفردا مادرتون اینجان! کنارتون...
بلند شد.دکمه ی کتش رو دوباره بست و گفت:
-به زودی مادرتون برمیگرده خونه!نگران نباشید!
باهمون حالت سردرگم و بهت زده ، بریده بریده پرسیدم:
-م..من ...من باید چیکار کنم!؟
حین قدم برداشتن جواب داد:
-فعلا هیچ کاری.در صورت نیاز باهاتون تماس میگیرم...
شوق شنیدن این حرف بی حرکت و قفلم کرد.دستهامو گذاشته بودم لای پاهام و خیره شده بودم به نقطه ی نامعلومی.
اونقدر تو خودم فرو رفته بودم که حتی از یاد بردم باید همراهیش کنم.
غلام به جای من همراهیش کرد اما
ننجون و شیرین بدو بدو به سمتم اومدن.
ننجون پرسید:
-ساتو این آقا کی بود؟ نکنه از طرف همین زندون و پاسگاه اومده باشن؟ آجان بود؟ نکنه اتفاقی برای نسرین افتاده هااان؟
با اینکه من جوابی بهش نداده بودم اما خم شد و دستهاشو گذاشت روی زانوهاش و با درماندگی و یاس گفت:
-خدیااااا...خدایاااا به دادمون برس...به دادمون برس...
هردو رو به روم نشستن.سکوت من از شوقم بود ولی اونا برداشت دیگه ای ازش کردن!
میدونم بعدش قرار بود تن به خیلی چیزا بدم اما سکوت الانم فقط از شوقم بود.از ذوق و اشتیاقم....
لبهامو از هم وا کردم و گفتم:
-مامان نسرین همین روزا آزاد میشه!شاید پسفردا این موقع کنارمون باشه.
جواب من هردو رو صم بکم کرد....
@harimezendgi👩❤👨🦋
Post #44327
834