#پارت_۲۳۹
یکی مدام به شیشه میزد اما من حتی حوصله ی باز کردن چشمهام رو نداشتم.
چشم که هیچی،حتی دلم نمیخواست سرم رو از زیر پتو بیرون بیارم.
تمایل شدیدی به تنهایی داشتم.به زیر پتو موندن.به حبس کردن خودم تو ی اتاق.
میخواستم نسبت به این موضوع بیتفاوت بمونم و بلند نشم اما انگار فایده نداشت هر کی که بود حاضر نبود بیخیال بشه!
ملحفه رو از روی صورتم پایین آوردم و سرمو به سمت پنجره برگردوندم و پرسیدم:
-چیه؟ چی میخواین از جونم؟چرا ول کنم نمیشین!؟
صدای ننجون منو از گفتن حرفهام پشیمون و نادم کرد:
-ساتو...ساتو ننه بیداری؟چرا در میزنم درو وا نمیکنی! ای بابا...نکنه این دختر چیزیش شده باشه!؟ اهووووی غلوم....بیا ببین چه خبر شده!
نیم خیز شدم و زل زدم به پرده ی پنجره.اگه اهم و اهنی نمیکردم تا از این طریق اعلام بشه زنده ام جتما این درو میشکستن و میومدن بیرون.
تخت چسبیده به پنجره بود.خودمو کشیدم سمتش و با کنار زدن پرده لنگه ی پنجره رو وا کردم و گفتم:
-بله ننجون.... چیشده!
چشمش که به صورتم افتاد هم خوشحال شد هم وا رفت.دستشو بالا آورد و با اشاره به صورتم گفت:
-خواب بودی ننه!؟ عه عه ! صورتشو ببین... دیدی خودتو تو آینه؟ صورتت ورم کرده..چشمات قرمز شده.چیکار کردی تو باخودت.پاشو...پاشو آقایی اومده با تو کار داره...پاشو!
موهام روی صورتم ریخته بودن و من با اون صورت بی روح و چشمهای قرمز هیچ فرقی با یه جن سرگردان نداشتم.
انتظار هیچکس رو نداشتم برای همین پرسیدم:
-با من؟ یه مرد ؟ کیه؟
دستهاشو تکون داد و جواب داد:
-نمیدونم ننه...تورو خواست.تو حیاط...چایی آوردیم نخورد...آب اوردیم نخورد...میگه تورو میخواد ببینه!
با همون قیافه ی درهم پرسیدم:
-الان کجاست!؟
-و تخت نشسته!
کرخت و خسته و دلگیر ، باصدای ضعیفی گفتم:
-خیلی خب...شما برو من میام
@harimezendgi 👩❤👨🦋
Post #44308
767